
لالای لای لای گل پونه - بابات رفته دلم خونه
بابات امشب نمی آید – گرفتن بردنش شاید
بخواب آروم چراغ من – گل شب بوی باغ من
بابات شب رفته از خونه – که خورشیدو بجنبونه
لالای گل انجیر – بابات داره به پاش زنجیر
به پاش زنجیره صد خروار – چشاش خواب و دلش بیدار
بخواب آروم گل خورشید – بابات حال تو رو پرسید
بهش گفتم که شری تو – پی او رو می گیری تو
لالای لالای گل امید – باباتو برده اند تبعید
دلی مانند کوه داره – بچه ش صدها عمو داره
بخواب فردا سحر می شه – شب از عالم به در می شه
بابات خونه می یاد خندون
لالای لای لای گل آهن – باباتو دشمنا کشتن
نشون دشمنا اونه – دساشون غرق در خونه
بخواب آروم توی بستر – مث آتیش تو خاکستر
که فردا شعله ور می شی – تو خونخواه پدر می شی
لالای لای لای گل گینه – زمین از کشته رنگینه
زمین رنگین نمی مونه – دلت پر کین نمی مونه
بخواب، اعیون عزا داره – که اعیون دختری داره
عروس من می شه دختر – جهون ایمن می شه یکسر ...
نمی تونی تصور کنی چه حس نوستالژیک قوی بهم دست داد وقتی اینو تو گودر دیدم. لالایی که تا ۴ ۵ سالگیم بدون شنیدنش خوابم نمی برد و مامانم با صبوری هر روز چند بار برام می خوندش، که حتی نمی دونستم شعرش از شاملوئه. یادش بخیر، آهنگش هنوز تو گوشمه.
انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !
۲ سال!
۲ سال که به اندازه یه عمر بود. یه زندگی پر از شادی، امید، قشنگی، تو!
۲ سال که تک تک روزاشو برای هم نفس کشیدیم، برای هم زندگی کردیم، برای هم بودیم.
۲ سال که اونقدر خاطره قشنگ داشت که حسرت هیچی تو این دنیا به دلم نمونده، به جز ...
معنی این ... رو فکر کنم تمام عاشقای دنیا می دونن.
۲ سال با هم و برای هم بودنمون مبارک.
Father and daughter محصول سال 2000 ، می شه گفت در حد یه شاهکار از Michael Dudok
de Wit که دیدنشو به کسانی که دلشون برای یه فیلم با مفاهیم عمیق و پر از احساس تنگ
شده توصیه می کنم. اینم لینکش http://www.youtube.com/watch?v=mTE_3aRtOU4
فیلم 8 دقیقه ای از جایی آغاز می شود که پدر با دخترش وداع می کند، وداعی که در همین
ابتدای فیلم نشان از پایانی تلخ دارد. دخترک با دوچرخه اش معصومانه در حالی که باد جلوی
حرکتش را می گیرد به دیدار پدر می رود، به انتظار می نشیند، باز می گردد. بزرگ می شود ،
باز هم بزرگتر و هر بار باد با شدت کمتری به جای پدر به استقبال دختر می آید. چرخ زندگی
همچنان می چرخد، دختر با دوچرخه اش همچنان چشم انتظار پدر است. با دوستانش می آید،
با معشوقش، با فرزندانش، ولی این انتظار گویی پایانی ندارد. دیگر پیر شده است. به سختی
دوچرخه اش را تا آن بالا می آورد، بالای تپه، جایی که پدرش، بزرگ مرد زندگی اش تنهایش
گذاشت. دیگر دوچرخه هم نمی ایستد، انگار چرخ زندگی هم قرار نیست دیگر حرکتی بکند.
می رود، به دنبال پدر می رود و پایانی با شکوه... این فقط پدر نیست که به دیدارش می آید،
این مرد زندگی اوست، تنها مرد حقیقی زندگی اش.
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید...
دلم عجیب هواتو کرده.
هوای خنده هاتو
صداتو
دستاتو
همه تو
این عقربه های لعنتی هم تکون نمی خورن.
و چشمانات راز ِ آتش است.
و عشقات پيروزيي ِ آدميست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير ميشتابد.
و آغوشات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکيي ِ آسمان را متهم ميکند
شاملو
آیدا در آینه
پرتوی که می تابد از کجاست؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان می سوزد این چراغ ستاره تا ژرفای پنهان ظلمات
را به اعتراف بنشاند:
انفجار ِ خورشید ِ آخرین
به نمایش ِ اعماق ِ غیاب
در ابعاد ِ دلهره
آن
ماه نیست
دریچه ی تجربه است
تا یقین کنی که در فراسوی این جهاز ِ شکسته سکان نیز
آنچه می شنوی ساز ِ کج کوک ِ سکوت است
تا
یقین کنی
تنها
مائیم
- من و تو -
نظاره گان ِ خاموش ِ این خلاء
دل افسرده گان ِ پا در جای
حیران ِ دریچه های انجماد ِ همسفران...
احمد شاملو
مدایح بی صله

یه دوست، چی بهتر از این می تونه از خدا بخواد، برای 2نفر از عزیزترین های زندگیش؟
خدایا ممنونم.
دوستون دارم. با هم و برای هم بودن تون مبارک!
سراپا خیس
از عشق و باران
در پاسخ شان چه خواهی گفت
اگر بپرسند آستینت را
کدام یک تر کرده است؟
---------
شب پاییزی
تنها به نام بلند و دیرگذر است
ما هنوز
گرم تماشای یکدیگریم و سپیده
سر زده است...
ماه و تنهایی عاشقان
ایزومی شی کی بو – انونو کوماچی
برگردان عباس صفاری
نمی دانم
ریشه ام در زمین بود
یا در آسمان
شاید ریشه ام در رویا بود، رویایی که اسیرش بودم
اما
در رویای شاختگیم اثری از گرمی و عشق نبود
در خود بودم، فروخورده و غمگین
تا شبی
از دوردستهای دور
آنجایی که فقط تلخی و سیاهی بود
ستاره ای نقره فام در شب هستی ام طلوع کرد
و من اسیر گهواره ی رقصان چشمانش شدم
گهواره ی نور، گهواره ی امید
گهواره ی عشق
و آرمیدم
رها
سرخوش
عاشق
آرام
اسیر گهواره - کریستین بوبن
"تو می تونی دلمو شاد کنی ..."
زمزمه اولین موسیقی که در قلب و روحم جاری ساختی
و اوج گرفت
و اوج گرفت
و اوج گرفت...
تا پر شدی در من، و دیگر منی باقی نماند،
و نه تویی
فقط ما بودیم...
-----
"اشکای یخی مو پاک کن ..."
به خاطر می آورم اشک های زلالی را که در وجودم جاری کردی
و دلتنگی زیبای یک دوست
یک همدم
یک خواهر
بهترین دوست دنیا...
-----
Balalim را هرگز فراموش نخواهم کرد داداش کوچولو
و آهنگ های دیگرت را نیز...
بدم میاد از این همه خم و راست شدنها
این اظهار بندگی ها
این همه دستمال و ...
حالم از همشون به هم می خوره.
کاش می تونستم جایی کار کنم که خبری از این آدما نباشه. جایی که برای احترام گذاشتن لازم نباشه که رئیس باشی.
دلم اینارو نمی خواد...
صفحه اول yahoo :
It's time to love, what you do!
رفت...
کسی که قرار بود من هم یکی از نوه هاش باشم،
کسی که باید دستاشو می بوسیدم و مامان بزرگ صداش می کردم،
کسی که می خواستم مهربونی صداش تو ذره ذره وجودم جاری بشه،
کسی که ندیده دوسش داشتم،
رفت...
چند وقت بود بدجوری این بزرگ ترین و تردیدناپذیر ترین حقیقت زندگی رو فراموش کرده بودم. اون قدر تو خوشی ها غرق شده بودم که یادم نبود آدمای خوب رو چقدر ناگهانی ممکنه از دست بدم.
خدایا خودت مواظبش باش. بهش بگو که چقدر دوسش داریم.
روحت شاد مامان بزرگ.
دلش گرفته. اینو می فهمم.
دیشب تا صبح بغلم کرده بود و بغلش کرده بودم تا بوی قشنگش تا تهِ ته وجودم بره و مست بشم.
کنارم بود، نزدیکِ نزدیک.
قلب آبی خوشگلشو همچنان تو دستاش نگه داشته تا یادم نره که تا ابد مال منه.
پاکی و سفیدیش تمام وجودم رو لبریز از آرامش می کنه.
می خوامش، برای تمام زندگیم.
کاش بتونه امشب خواب روشن ترین و درخشان ترین ستاره دنیا رو ببینه، خرس کوچولوی مهربون من!

"نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست های فروافتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وا می گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشماریدکه ببنید کدامش یکی کم است، و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟ بی آن که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم، چه مرگم است؟ ... "
پیکر فرهاد ، عباس معروفی
عجیب به دلم نشست.
پ.ن.1: تولدت مبارک مهربان ترین داداش دنیا!
پ.ن.2: شب، سکوت، تاریکی و صدای تو. فکر می کنم فرمول قوی ترین آرامبخش دنیا رو کشف کردم!
سفید، زیبا، درخشان...
فکر می کردم خدا فراموشم کرده. ولی مگر می شود؟ نیستی و خدا برای من تمام حیاط و کوچه و خیابان ها را سفیدپوش کرده، تا بتوانم لبخند زیبایت را در تک تک دانه های سفیدی که از آن بالا برایم فرستاده ببینم. خوب می داند که چقدر این دانه های زیبا را دوست داری.
دلتنگم، به اندازه تمام دانه های سفیدی که امروز خدا برایمان فرستاد، به اندازه تمام لحظاتی که از آن من نبودی.
داشتی می رفتی و نمی توانستم غمگین باشم. هنگام وداع بود و من آماده بودم برای اینکه پاره ای از وجودم را، تکه ای از روحم را همراه با تو روانه سفر کنم. نمی دانستم تمام من را با خود خواهی برد. پر شدم از اشک هایی که نباید ریخته می شد. داشت سرریز می کرد ولی اجازه ندادم. نمی خواستم تو هم قلبت را برای من بگذاری و بروی. آنجا چشم انتظارت بودند.
هنوز دارد می بارد.
خدایا! ممنونم که صادق ترین، مهربان ترین، وفادارترین و عاشق ترین محبوب عالم را نصیبم کردی.
حافظ که ساز مجلس عشاق ساز کرد
خالی مباد عرصه ی آن بزمگاه از او
دو بار و به فاصله ی دو هفته از جناب حافظ سوالی پرسیدم و هر دو بار همین جواب رو داد. می بینی، حافظ هم فرمود که وارد یه مرحله ی جدید تو زندگیم می شم و شدم. نمی دونم شاید به قول همه، یه تولد دوباره. یه آرامش زیبا و وصف ناپذیر؛ یه احساس قشنگ و ناب که آروم آروم وارد قلبم شد و تک تک ذرات وجودم رو فرا گرفت؛ یه شادی عمیق و خوشایند. خوشحالم و خوشبخت. ازت ممنونم خدا! و از تو که بزرگترین دلیل خوشبختیم هستی.
پ.ن. بعد این همه مدت عجب پست طولانی شد!!
دوستانی داری به قول سهراب بهتر از آب روان. وقتی دلت گرفته، وقتی احساس می کنی یه
چیزی تو عمق وجودت شکسته و تکه تکه شده، وقتی احساس می کنی شکافی به عمق
بی نهایت تو دل سیاهی دهان باز کرده و هر آن منتظره تا تمام هستی ات رو ببلعه، وقتی
حتی اکسیژن هوا باعث می شه احساس خفگی کنی، وقتی دیگه ازت چیزی نمونده جز یه
سایه مبهم و خمیده، از خونه می زنی بیرون. نمی دونی چرا و چطور، ولی ناخودآگاه چشم باز
می کنی می بینی پیش اونایی. به محض اینکه چشمت بهشون می افته بغضی که داشت
خفه ات می کرد می ترکه و زار زار گریه می کنی، بدون اینکه نگران قضاوت شون باشی، بدون
هیچ احساس خجالتی. یه دل سیر گریه می کنی. نگرانت می شن. ازت می خوان بهشون
بگی چته، ولی نمی تونی. بعضی چیزا رو به هیشکی نمی شه گفت مگه به خدا. اصرار نمی کنن.
فقط سعی می کنن حال و هوات رو عوض کنن. واست تو گوشی ها شون دنیال آهنگ های
شاد می گردن. برات از ضایع کاری های جناب دکتر تعریف می کنن. با صدای بلند می خندن تا
شاید تو هم باهاشون همراه بشی. همه که اونجا پیشت نیستن. چند نفر از عزیز ترین هات هم
نگرانت شدن. اینو از sms هایی که می فرستن می فهمی. می دونی که با این احوالت روزشون
رو خراب کردی. همراهت می مونن، تا هر جا و هر وقت که لازم باشه. با اینکه هنوز تو تاریکی
داری دست و پا می زنی، ولی یه حس قشنگ بهت نیرو می ده تا سر پا بمونی. می دونی
دوستانی داری که همیشه می تونی روشون حساب کنی، دوستانی که بهترند از آب روان...
سلام. بالاخره منم بعد از مدت ها زحمت کشیدم و تشریف آوردم. لازم بود یکی به زور وادارم کنه
که پست جدید بنویسم و این کار رو مریم عزیزم انجام داد و ما رو به بازی دعوت کرد.
راستش انتخاب کردن 5 تا کتاب که خیلی دوستشون داشتم کار زیاد آسونی نبود. به جان خودم
از رو دست فائزه هم تقلب نکردم! ولی نمی دونم چرا این قدر لیست مون شبیه هم شد. به هر
حال 5 تا کتابی که بیشتر از همه دوست داشتم اینا بودن:
1- شازده کوچولو ....................................... آنتوان دو سنت اگزوپری
2- فراترازبودن ............................................ کریستین بوبن
3- سمفونی مردگان ................................... عباس معروفی
4- جان شیفته و ژان کریستف ...................... رومن رولان
5- اگر شبی از شب های زمستان مسافری ... ایتالو کالوینو
البته اولش که فکر می کردم اسم های بزرگ و با کلاس زیادی به ذهنم می رسید مثل صد سال
تنهایی و مسخ و ناطور دشت و ... ولی وقتی فکرشو می کنم می بینم درسته که اینا کتابای
خیلی خوبی هستن ولی چه جوری بگم، دل نشین نبودن برام.
راستی، بارون درخت نشین کالوینو هم کتاب خوبی بود. ارزش یه بار خوندن رو حتما داره.
آهان داشت یادم می رفت، 5 نفری که لطف می کنن و بازی رو ادامه می دن:
صونای، مهناز، علی، سینا و عقیل عزیز. امیدوارم حوصله شو داشته باشین.
پ.ن. می خواستم از سفرم بنویسم و اینکه چطور گذشت. دیدم فعلا تو این پست مناسبتی
نداره و همه چی قاطی می شه تو هم. گذاشتم بمونه واسه پست های بعدی، البته اگه باز
تنبلی نیاد سراغم!
دارم می رم، به بهترین جای دنیا، جایی که دلت آروم می گیره، جایی که می تونی با خودت خلوت کنی، بدون اینکه کسی مزاحمت بشه، جایی که می تونی راحت و آسوده حرفات رو بهش بگی. می دونی که کنار خونه اش که باشی حواست بیشتر جمع اونه، البته برای اون فرقی نمی کنه، اون همیشه حواسش بهت هست،حتی وقتی به یادش نیستی.
دلم برای خونه اش تنگ شده. ۲ سالی هست که ندیدمش. خدایا ممنونم که بازم دعوتم کردی.
براتون دعا می کنم. برام دعا کنید. به شکوفه ها و به باران هم می رسونم سلامتون رو.
اینجا: سکوت، آسمان، ستاره های غریب، اشک، دست های لرزان و دلتنگی
آنجا: نور، ملکوت، فرشته، زیبایی، دعا، نیایش، زندگی، خدا
به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را!
"عشق ها جز اینکه اتفاق می افتند هیچ معنایی ندارند. نه دل بستن دو دلداده چیزی را در جهان عوض می کند و نه جدایی دو دلداده چیزی را از آن می کاهد. اینها همه حوادث پیش پا افتاده بشری اند. همه عشق های تاریخ جهان پس به اندازه سوراخ شدن لایه ازن بر زمین اثر نگذاشته اند. پس از عشق یک ایدئولوژی نساز. عاشقی به عشق باید دوام داشته باشد، نه به وفاداری."
س ک س و فلسفه، محسن مخملباف
این است فلسفه عشق آقای مخملباف؟!
گفتی قول بده همیشه خوشحال باشی و هیچ گاه غصه نخوری.
گفتم نمی توانم ولی تمام تلاشم را خواهم کرد تا لحظات شادیم بیشتر باشد.
گفتی قول بده همیشه همراه فائزه باشی و تنهایش نگذاری.
گفتم قول می دهم.
گفتی قول بده تمام نادانی هایم را ببخشی.
گفتم چیزی به یاد ندارم، ولی اگر آرامت می کند قول می دهم.
گفتی I will see you on the dark side of the moon! .
گفتم نترسان مرا!
ترسیدم. نگران شدم. دلتنگ شدم...
پ.ن.1: سه شنبه روز عجیبی است!
پ.ن.2: آهنگ Little Girl جناب Enrique رو خیلی دوست دارم. بهم حس خاصی می ده، به خصوص وقتی می گه:
But she cries in the night
Just to try to hold on
No one can hear her
She's all alone
This little girl
closes her eyes
All that she wants
Is someone to love
پ.ن.3: حذف شدیم! هر چند نباید انتظار بیشتری از این تیم داشتیم. اینم از امیر خان با دارو دسته مربی هاش!
پ.ن.4: از بازی تیم منتخب جهان با تیم منتخب آفریقا خوشم اومد. همیشه از این نوع بازی های نمایشی خوشم می اومد. مخصوصا وقتی اسم های آشنای قدیمی رو با چهره های جدید و البته جاافتاده شون دیدم، کلی کیف کردم. ولی خداییش کریستین کارمبئو بر خلاف بقیه اصلا فرقی نکرده بود، همون موها، همون ریش، همون شیطنت!
پ.ن.۵: "انسان موقعی می میرد که بتواند بمیرد، نه موقعی که باید بمیرد..." صد سال تنهایی
1- خبر انتخاب جناب ناصر خان حجازی شدیدا شوکه مون فرمود! خداییش این تیم دیگه تیم بشو نیست. اون از مدیر عامل که خیلی رک و راحت حرف از دلالی و فروش بازیکن می زنه، اینم از کادر فنی. ناصر خان و صمد به عنوان دستیار اول! چه تیمی بشه! خدا رحم کنه. آخه کسی نیست بگه جناب ناصر خان تو این 10 -9 سالی که دور از استقلال بودی چه کار مفیدی کردی؟ چه گلی به سر فوتبال ما زدی؟ شیرین فراز میره مربی از اسپارتاک میاره ما هم مربی میاریم. خدا خودش رحم کنه.
2- چقدر خوبه آدم اطمینان داشته باشه به صداقت و محبت دوستاش، به اینکه بهترین های دنیا رو داره. چقدر احساس خوشبختی می کنم. یه حس قشنگ که احساس می کنم تو همه جای بدنم داره وول می خوره. ولی خودمونیم دل آدم چقدر بزرگه. این همه آدم توش جا می شن و تازه بازم جا داره برای بقیه. دلم چند وقته خیلی خوش به حالشه ( با اینکه خیلی هم می گیره و تنگ می شه)
3- امروز سه شنبه بود و من بعد از اون روز قشنگ، دوباره همون وقت، همون مسیر رو پیاده اومدم. چقدر راه طولانی بود! چرا اون دفعه اون قدر زود این مسافت طی شد؟ چرا امروز اینقدر کش اومد؟ چقدر دلم برای اون لحظه ها تنگ شد.
4- سمفونی مردگان عجیب به دلم نشست. آقای عباس معروفی واقعا دست تون درد نکنه. ( و همین طور فائزه و وحید بابت خریدنش)
5- آقا ما باز بی پول شدیم و با کمال میل کار ترجمه می پذیریم! اگه کاری باری سراغ داشتین، دوستی آشنایی ترجمه لازم داشت و اینا، خلاصه ما در خدمتیم!
6- فائزه جونم دستت درد نکنه بابت بنر. تو رو نداشتم چیکار می کردم؟
7- چند وقت بود این جوری ننوشته بودم. الان کلی احساس صمیمیتم فوران کرده! دلم براش تنگ شده بود.
8- خودمونیم چقدر دلم برای چیزای مختلف تنگ بوده!

اگه یه روز بری سفر ...
صدای قلبش را می شنود، آرام و مطمئن. همیشه وقتی این آهنگ را می شنود حال عجیبی دارد. زمان و مکان همه بی معنی می شوند، فقط اوست و "آن دیگری". می رود به عالم خیال. انگار چیزی در قلبش چنگ انداخته و آن را با تمام قدرت می کشد. دیگر هیچ صدایی جز صدای او در گوشش طنین نمی افکند. دیگر هیچ نمی بیند. اشک هایش سرازیر می شوند، بی آنکه خود متوجه شده باشد.
به شب می گم پیشم بمونه ...
آری، به شب گفته است پیشش بماند، گفته است همدم تنهایی هایش باشد، گفته است محرم دل تنگش باشد. به باد هم گفته تا صبح بخواند، از آن دیاری بخواند که سفر کرده اش آنجاست. دلش تنگ است، به اندازه تمام لحظات خوبی که داشته اند.
اگه فراموشم کنی ...
مگر امکان دارد؟ مگر می تواند فراموشش کند؟ مگر می تواند تنهایی هایش را با او قسمت نکند؟ مگر می تواند به کس دیگری راز دل گوید؟ مگر می تواند صدای قلبش را نشنود؟ نه نمی تواند. مطمئن است که نمی تواند.
به دل می گم خاموش بمونه ...
چطور خاموش بماند؟ چطور فریاد نزند دردی را که تمام وجودش را گرفته؟ چطور تاب بیاورد این همه تنهایی را؟ چطور دلتنگ نباشد؟
باید پرواز کند. باید پرنده دریا شود و پرواز کند. نمی خواهد خود را به چنگ موج رها کند. می خواهد پرواز کند، بالا و بالاتر، جایی که هیچ کس نتواند جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد، جایی که هیچ کس ترسی از گفتن "دوستت دارم" نداشته باشد، جایی که دلش رنگی بگیرد، رنگی به زیبایی زندگی...
دیروز تولدم بود. نه دیروز نه! چند روز است که تولدم است! چند هفته است که نصیبم از زندگی همه مهربانی است و هدیه و محبت و دوستی. فکر می کنم به اندازه تمام زندگی ام خوشحال شده ام و شرمنده. آنقدر همه مهربانند و صمیمی که نمی دانم چه باید بگویم. میترا! فکر می کنم این بار من باید دست به دعا بردارم و برای عزیزترانم سر به سوی آسمان کنم...
نعیمه، فائزه، احسان، وحید، امیر، یاسر، بهزاد، صونای، صدای سخن عشق، میترا، فرزین، کاوش، گلچین و امید عزیزم از همه تان ممنونم، بابت لطف بزرگی که در حقم دارید، بابت تبریکات و هدایای زیبایتان، بابت همه محبت و مهربانی تان.
خدایا ممنونم بابت بهترین کسانی که خلق کرده ای تا صفای زندگی ام باشند.
تمام شد. دوران دانشجویی هم با همه زیبایی ها و زشتی هایش تمام شد؛ با همه خاطرات خوب و بدی که در ذهن دارم. انگار همین دیروز بود که شروع شده بود. با چه ذوق و شوقی سر کلاس حاضر شدیم، در حالی که کلاس های دیگر هیچ کدام تشکیل نشده بودند، و برچسب " ورودی" خوردیم. 4 سال به همین زودی سپری شد. 4 سال زیبا و به یاد ماندنی. اگرچه خاطرات بد هم کم نبود، ولی حالا که فکر می کنم بیشترشان را فراموش کرده ام. ولی همه خاطرات خوب را به یاد دارم، خاطراتی که بیشترشان همراه با جمع صمیمی "پرواز" بود. در واقع بهترین لحظات عمرم همراه با دوستانم، هم پروازی هایم بود. باورم نمی شد دوستانی چنین وفادار و صمیمی برای هم باشیم. کاملا مطمئنم که هیچ وقت هم را فراموش نخواهیم کرد، یعنی نمی توانیم فراموش کنیم. آنقدر به بودن با هم عادت کرده ایم که تصور دوری از آنها تمام وجودم را می لرزاند. امروز 5 روز است که ندیدمشان، و با تک تک ذرات وجودم دلتنگشانم و برای دیدنشان لحظه شماری می کنم. ولی بعد از تمام شدن امتحاناتشان چه؟ آن وقت دیگر بیشترشان اینجا نیستند. چطور باید روزهایم بدون دیدارشان سپری شود؟ چطور تحمل کنم این درد عجیبی را که تمام وجودم را پر کرده؟ چطور فرو دهم این بغضی را که هر لحظه و هر جا راه گلویم را گرفته؟ می گویند نباید ناراحت باشم. می گویند حالا که در دوستی و وفاداری شان شکی ندارم نباید غصه دار باشم. می گویند همین دوری هاست که باعث نزدیکی بیشتر مان می شود. ولی با این دل تنگم چه کنم؟ خیالم از بابت ارومیه ای ها تقریبا راحت است. می دانم که هر وقت بخواهم می توانم فائزه و صونای و بهزاد و فرشید و میترا و فرزین و سولماز را ببینم. ولی بقیه چه؟ احسان و امیر و وحید و یاشار و احسان و مرضیه و یاسر و محمد و ایمان و پویا و بهنام و محسن و اویس و سالار و آرش و مریم. اینها که کیلومترها از من دورند. چطور تاب بیاورم ندیدنشان را؟ دوستان دیگرم چه؟ کاوش و امید. هم پروازی نبودند، ولی به اندازه آنها برایم عزیزند. چقدر دلم برای همه تنگ شده و چقدر افسوس می خورم که فرصت چندانی ندارم برای اینکه بگویم چقدر دوستشان دارم...
پ.ن. خیلی دوستون دارم!
از طرف یک دوست خیلی خیلی عزیز برای مخاطب ناشناسش.
می شود یا نمی شود؟ نمی شود دیگر تو را نبینم؟ راهی باز کرده ای مبهم میان مه دود این آسمان، که دیگر ستاره هایش مشخص نیست. می دانی، هر احساسی مرا دلتنگ می کند و احساس می کنم دلتنگ ترین عالم هستم. چشمهایت را از من برگیر، مرا سیلی بزن تا لحظه ای دلتنگی را فراموش کنم. نمی دانم چرا این چنین بر سر این راه طولانی، ظاهر شدی، با چشم هایی همیشه خیره و دست هایی زیر چانه، بی آنکه سخنی بگویی در کنار جاده به انتظار عبور من نشسته ای. می گذرم و نگاهی می اندازم، اما لبخند نمی زنی، لبخند نمی زنم، دلتنگ می شوی، دلتنگ می شوم.
با نگاه های سردم، با چشمهایی که هیچ تجربه ای از دیدن درشان نیست به تو می فهمانم که چیزی از گل سرخ نمی دانم، به خدا قسم هیچ چیز نمی دانم. می ترسم بگویم رهایم کن، چون ممکن است رویت را برگردانی. تو را به خدا رویت را برنگردان، مرا این چنین با چشم های سردی که هیچ فایده ای ندارند تنها مگذار.
تو از کجا افتادی، در چه روزی، در چه ساعتی، در چه لحظه ای، آیا از آسمان آمدی؟
آیا از میان ابرهای شبیه خامه روی کیک فرو افتادی؟
می ترسم، به خدا هراس از چشم هایم ریشه می زند، در همه اعضای بدنم شاخه می گستراند، و میوه اش سردی عجیبی ست در دست هایم. نه ... حالاست که پشیمان شوم، دیگر نگاهم نکن، این گونه خیره، من سنگ سردی هستم، از همان هایی که گوشه ای از جاده میلیون ها سال، بی آنکه چیزی بلرزاندش، خیره به مردم نگریسته است، اما انگار در سنگینی و گرمای نگاه کائناتی ات خرد می شوم، خاک می شوم، تجزیه می شوم، هیچ می شوم.
دیگر راه نخواهم رفت، ادامه نخواهم داد. می خواهم اینجا، کنار تو در جاده بنشینم، دست ها را زیر چانه بگذارم و خیره به عابران نگاه کنم، بی هیچ لبخندی، در حالی که دلتنگ می شوم، هوس گرفتن دست هایت در دلم ریشه بزند، اما دست هایم سرد شده اند، نمی خواهم دست هایت یخ بزنند، می خواهم همیشه گرم بمانند، می مانم، اینجا می مانم، قسم می خورم، اما به شرطی که قول بدهی این گونه تماشایم نکنی، آخر دست هایم یخ می زنند و نمی توانم دست هایت را بگیرم، قول بده ...
درست یک سال پیش همین موقع ها بود که فائزه یه آدرس بهم داد و ازم خواست برم ببینمش. منم بازش کردم. یه وبلاگ جدید بود واسه من و اولین پستش رو فائزه این طور نوشته بود:
اين وبلاگ هديه من است به عزيزترين دوستم در اين عالم، كسی كه چهره ديگرش برای آشكار شدن نيازی به پایان پایان ها ندارد، چرا كه هميشه با آن چهره زندگی می كند. به سعيده عزيزم، اميدوارم كه دوستش داشته باشد...
کلی ذوق کردم. اونقدر خوشحال بودم که یادم نیست اصلا درست و حسابی ازش تشکر کردم یا نه! یه وبلاگ، با یه قالب منحصر به فرد، مخصوص خودم! شروع به نوشتن کردم. البته قبلا هم می نوشتم ولی نوشتن از خودم و برای خودم یه چیز دیگه بود و البته تمرین خیلی خوب هم بود برام. دوستان جدید زیادی پیدا کردم. با شخصیت های جالب زیادی آشنا شدم و کم کم تونستم از اون لاک تنهایی که برای خودم درست کرده بودم، بیرون بیام. خاطره های قشنگ زیادی دارم و دوستای خوب زیادی. همه اینا رو مدیون فائزه عزیزم هستم. ازت خیلی ممنونم!
راستی چهره دیگر جون، تولدت مبارک عزیزم!
پ.ن. بازم هر کاری کردم عکسه آپلود نشد!
امروز خیلی ها ازم پرسیدن که چرا وبلاگم رو آپدیت نمی کنم. به همشون هم گفتم که فعلا هیچ حرف خاصی ندارم که بزنم. احسان می گفت بهتره در مورد اون بنویسم. میترا ولی این سوال براش ایجاد شد که من در مورد احسان چی می تونم بنویسم. (میترا جان، فکر کنم می تونم همیشه در موردش بنویسم، همیشه.) بهزاد می گفت هر ماه یه بار آپدیت کنیم کافیه. اون خودش البته وضعش از من بهتر نیست ( منظورم زمان سپری شده بعد از آخرین پستشه!) وحید گفت شاید بهتر باشه وبلاگ رو حذفش کنم. بهش فکر کردم، ولی دلم نمی خواد حذف بشه. اونم با این همه خاطرات به یاد ماندنی که با خوندن آرشیوم برام زنده می شن. فکر کردم الان شاید چیزی برای گفتن ندارم، ولی در آینده نزدیک حتما خواهم داشت. شاید یه روز دیگه، شاید هم 10 روز دیگه. به هر حال اگه فکر کردین حذفش می کنم و خلاص می شین، اشتباه کردین!

“It does not matter how slowly you go, so long as you do not stop.”
تمام زندگیم انگار یه جوری با c# قاطی شده! هر کاری که می کنم، هر جایی که می رم، درست وسط خوشی ها یهو یاد پروژه ام می افتم و اینکه هیچ کاری نکردم. نمی دونم این دیگه چه جورشه! خیلی نامردیه ها! رشته های دیگه هم پایان نامه دارن، ما هم پایان نامه داریم. مردم به راحتی خوردن یه لیوان آب خنک پروژه تحویل می دن، ولی ما بدبخت بیچاره ها باید حتما تو پایان نامه مون یه قسمت پیاده سازی هم داشته باشیم. حالا بیا و با c# بنامه بنویس، اونم الان که هی دلت می خواد کتاب بخونی و فیلم ببینی. دیگه کم کم به خودم شک می کنم. در حالی که مثلا دارم کتاب می خونم، به این فکر می کنم که اگه ژان کریستف هم مثل من یه پروژه داشت و مجبور بود تو 10 روز هم c# یاد بگیره و هم یه نرم افزار بنویسه که خودش هم دقیقا نمی دونه اون نرم افزاره چی کار باید بکنه و تازه تو تمام عمرش پروژه به این بزرگی نداشته باشه و هیچ وقت هم رو پروژه ها تنهایی کار نکرده باشه، چه حالی می شد. می خوام ببینم آخه اون موقع بازم اونقدر بیکار بود که بخواد درک موسیقیایی مردمو بهتر کنه یا نه! جمله بالایی رو هی نگاه می کنم و هی مثل دخترای خوب دلم می خواد به حرف جناب کنفوسیوس گوش بدم و برم جلو! یعنی می شه؟! باید از فردا بشینم و رو فرم هاش کار کنم. کارای آسونشو فعلا اول انجام بدم تا بعد! فرم طراحی کردن هم که یه کاری تو مایه های نقاشی کردنه! هر چند استاد که بلانسبت ... نیست که ببرم چهار تا فرم جلوش بذارم و بگم بفرما اینم پروژه! اونم با شوق و علاقه فراوان! از خجالتم در بیاد و با اردنگی پرتم کنه بیرون! ولی لااقل این جوری دلم خوشه که بیکار نموندم! بقیه شم خدا بزرگه! خداوند دوستان خوب و مهربونمو حفظ کنه!
با این اوصاف اصولا باید ناراحت باشم یا لااقل یه کم ناامید، ولی نیستم! الان فعلا خوشحالم و سرشار از زندگی! امیدوارم این بی خیالی کار دستم نده!
نمی خواستم بنویسم ولی میترا وسوسه ام كرد! و چون نمی تونستم تو وبلاگ خودم بنویسم مهمون سعیده شدم، ممنون گلم!
زود آنلاین شدم، تقریبا یك ربع بعد از سال تحویل، چون وظیفه خانم مدیر همینه! و البته در كنار این نگران هم بودم، چون كنفرانس های با بیش از سه نفر شركت كننده قابلیت زیادی برای تبدیل شدن به صحنه دعوا رو دارن!
- خودم: به من كه خیلی خوش گذشت، گرچه كلا زیاد نمی فهمیدم چیكار دارم می كنم! آخه پشت صحنه هم فعال بودم!!! هرموقع حس می كردم كسی ناراحت شده یه ارتباط بیرون كنفرانسی جهت رفع مشكل برقرار می كردم(مدیرمسئول بعدی پرواز اینا رو یاد بگیر!). حالا می پرسین چرا خوش گذشت؟ چون صرف حضور بچه های پرواز برای من لذت بخشه. چون اینكه این همه آدم فقط به خاطر هم این وقت شب بیدار باشن و دو ساعتی هم بیدار بمونن ارزشمنده، شما اینطوری فكر نمی كنین؟ راستش از پیش بینی خودم هم راضی نیستم نه اینكه درست نبود ها، نه، ولی می تونستم بهتر از اونم بگم كه تقریبا توی وبلاگ خودم خواهم نوشت(البته هركی فهمید جایزه داره!). در هر حال پیش بینی من برای سال آینده این طوری بود: كلی اشك خواهم ریخت، كلی خواهم خندید و سعی خواهم كرد آدم بهتری بشم. و اینا در واقع همون زندگی ان، پس كلی زندگی خواهم كرد! بقیه هم برام پیش بینی كردن كنكور قبول می شم!
- سعیده: مثل همیشه تلطیف كننده اوضاع! و بازم مثل همیشه حواسش به جاهایی بود كه من یادم می رفت. دلم بعد شنیدن پیش بینی اش برای سال آینده گرفت ولی بهش قول می دم، همین جا هم قول می دم كه تمام سعیمو می كنم تمام عمرمون پرنده بمونیم، سعیده تو هم كمكم می كنی؟ راستی سعیده بعد گفتن من پیش بینی می كنم كه، اون قدر طولش داد كه فرشید مرد(خدا نكنه ها)! البته بعد پیش بینی هم چون غمگین شد گفت همون بهتر كه می مردیم كه الان با غیض بهش می گم خدا نكنه! و اما پیش بینی اش: كنكور قبول نمی شه، كه درسش تموم می شه، كار پیدا می كنه، كلی گریه می كنه به خاطر اینكه بعد خرداد خیلی كم می بینه بچه ها رو...
- میترا: صادق و كمی كمرو مثل همیشه و البته خوشحال به خاطر فالش: "گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر /// بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر". باید منو ببخشه كه زیاد مدیریتم خوب نبود و كمی حوصله اش سر رفت تو اون شلوغی كه راه افتاد! پیش بینی اش هم برای سال آینده این بود كه، اولا سال خوبی خواهد بود و به خوبی شروع می شه، دوما ایشالله قراره درس بخونه ارشد قبول شه. دیگه اینكه یه سال بزرگ تر می شه. بقیه پیش بینی هاشم چون زیاد بودن برای صرفه جویی در وقت ننوشت!
- فرشید: با كلی انرژی اومده بود و كلی هم شوخی كرد با همه مون! تازه من فهمیدم كه به شدت روی رنگی بودن حساس! منتظر چه پیش بینی غیرمنتظره ای بودیم ازش از بس كه هیجان داد به كار! ولی خیلی هنرمندانه هیچی نگفت بهمون! به هر حال پیش بینی اش اینه: سال شروع می شه و ادامه پیدا می كنه، همگی از كنكور ارشد قبول می شیم چه اونایی كه قبلا دادن چه اونایی كه قراره بدن، محمد می ره، احسان می ره مكه بعد سوغات میاره، محمد برمی گرده، سال پرآبی خواهیم داشت، محمد به مراد دلش می رسه.
- محمد: از همون اولش معلوم كرد كه می خواد آتیش بسوزونه! كلی سر به سر مردم گذاشت از آشنا و غریبه! و در واقع به نظر من به جای آرش اون باید هلیكوپتر می خواست! قبل اینكه نوبتش بشه و پیش بینی شو بگه قطع شد ولی وسط یه بار تیكه انداخت كه آینده رو پر از بدبختی می بینه! در هر حال با رفتن غیرمنتظره اش خیلی ها كه منتظر بودن جواب شوخی هایی كه كرده بود رو یه جا بدن متاسف شدن!
- یاشار: با اینكه تو سفر بود آنلاین شد تا عیدشو با ما قسمت كنه! و یكی از اولین جملاتش این بود: راستی خانم رضائی منم حاضرم كادوهای تولدمو باهاتون نصف كنما، اصلا همه اش مال شما! ولی وقتی میترا گفت كه نمی خواد یه نفس راحت كشید! پیشنهاددهنده اینكه هركی سال آینده شو پیش بینی كنه، شخص شخیص یاشار بود! و برای خودش پیش بینی كرد كه می ره تهران!
- امیر: بیچاره امیر هنوز نیومده چنان بمباران شد كه نگو! از هر طرف بهش می گفتن رنگتو عوض كن! حالا بَده یه نفر یه رنگ باشه!؟ امیر جون به سرمون كرد تا پیش بینی كنه، تازه حرف هم گوش نمی ده كه! به هر حال اینم پیش بینی های امیر: امسال رفتن بعضیا خیلی سخت خواهد شد(منظورش من و سعیده بودیم)، خیلی سختی خواهد كشید و درس خواهد خوند(آخر این پیش بینی گفت بمیرم برای خودم!)، و امسال سال خوبی خواهد بود البته نه با اطمینان كامل بلكه با خوش بینی زیاد!
- بهزاد: دیشب اینترنت قصد آزار بهزاد رو داشت كه خوشبختانه موفق نشد! اما قبل از اینكه بتونه دو كلمه حرف بزنه چندین مرتبه قطع و وصل شد! یكی از اولین كارایی كه بهزاد انجام داد این بود كه یاد فرشید انداخت كراوات زدن رو فراموش كرده! بهزاد پیش بینی كرد كه: سال آینده می تونه سال خوبی باشه ولی بعدش با قدرت اعلام كرد كه سال 86 باید سال خوبی باشه، 86 وقت مناسبی برای رسیدن به هدف خواهد بود اونم هدفی كه هم راهه و هم هدف.
- صونای: صونای یه كم دیر اومد ولی با اومدنش بهزاد به احسان گفت: "احسان هر چند اینجا نیستی ولی وقتی حرف می زنی به من نگاه کن". و به این ترتیب همه یاد احسان رو كردن و گفتن جاش چقدر خالیه! متاسفانه صونای جانم وسط یه بارم قطع شد و وقتی دوباره هم اومد زیاد نموند و اصلا پیش بینی نكرد، حیف شد كلی!
- آرش: من از صحنه ورود آرش هیچ گونه اطلاعی ندارم! چون مطابق معمول این چند روزه هروقت آرش و من می خوایم حرف بزنیم یاهو قاطی می كنه! راستی دو تا مهمونم آورده بود كه آنی جان رو فكر كنم شناختم ولی حمیدرضا خان رو نه! گرچه باید از مهمونای آرش هم به خاطر شلوغی مهمونی و اینكه احتمالا حوصله شون سر رفته عذر بخوام! آنی جان پیش بینی كرد آرش فوق قبول می شه، بعضیا هم شیرینی خواهند داد ولی رازه! پیش بینی های خود آرش: اولا انشالله كنكور قبول می شه می ره، دوما خداحافظی سختی خواهد داشت با ما بعد چهار سال با هم بودن، سه چون سیاسی بود سانسور شد!، برای پیش بینی چهارمش هم درخواست هلیكوپتر كرد هم درخواست تامین امنیت جانی تا بگه كه من یعنی فائزه همچنان برای پرواز حرص خواهم خورد(خداییش دیگه تا حد خواستن هلیكوپتر برای فرار هم خطرناك نیستم ها. بعدش این پیش بینی اش هم چیز جدیدی نبود، این چنین هست و خواهد بود)!
دعای خداحافظی رم فرشید خوند: یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال.
احسان، سولماز، مرضیه، وحید، یاسر، فرزین و امین عزیز جاتون خالی! امیدوارم شما هم سال 86 خیلی خیلی قشنگی داشته باشین...
جشنواره تموم شد و دل تنگی های من شروع! یه هفته تمام با هم بودیم، از صبح تا شب. با هم کار کردیم، با هم خسته شدیم، با هم زندگی کردیم. حالا بعد یه هفته که همه چی تموم شده، دلم تنگه. برای با هم بودن هامون دلم خیلی تنگه. تا همین دیروز ظهر با هم بودیم و تقریبا 24 ساعته که از هم جدا شدیم، ولی من به اندازه یه عمر دلم براشون تنگ شده. چه روزای خوبی داشتیم. چقدر همدیگه رو اذیت کردیم و هیچ کدوم به دل نگرفتیم. چقدر با اسپری ها همدیگه رو رنگ کردیم! هیچ وقت فکرشو هم نمی کردم که یه روزی عضو همچین گروهی باشم. گروهی که همدلی و محبت براشون از همه چیز مهمتره. با هم و برای هم زحمت کشیدیم و لذت بردیم. هیچ وقت کار کردن این قدر برام لذت بخش نبود. جسمم اونقدر خسته می شد که شبا حتی موقع تماشای فوتبال جلوی تلوزیون خوابم می برد، ولی روحم اونقدر شاد و راضی که حتی نمی تونم توصیفش کنم.
و دیروز همه چیز تموم شد، به خوبی هم تموم شد. تو چند تا بخش جایزه آوردیم و به عنوان دومین نشریه برتر اجتماعی در میان 176 نشریه دانشگاه های منطقه دو کشور انتخاب شدیم. اولین کسی که موقع اعلام برترین ها اسمش خونده شد امیر بود که در بخش مقاله های هنری سوم شده بود، ولی از اونجایی که مسئولین محترم خیلی دست و دل بازن، فقط به نفرات اول و دوم جایزه دادن و سوم ها رو شایسته تقدیر دونستن! بعدش من بودم. تو بخش یادداشت و مقاله ادبی منم شایسته تقدیر شناخته شدم! ( برای معرفی کتاب 1984 جرج ارول) بعدش واقعا غافلگیر کننده بود. تا اون لحظه خیلی از جایزه ها رو از دست داده بودیم و حتی ناامید شدیم از اینکه جایزه ای هم به ما برسه، ولی اولیش با شعر مریم عزیزمون شروع شد. مقام اول شعر برای مریم، مقام اول قطعه ادبی برای میترا و مقام دوم قطعه ادبی برای اون یکی میترا! آخرش هم که مقام دوم برای بهترین نشریه های اجتماعی. خستگی از تنمون در رفت!
ادامه مطلب رو برای دوستان عزیزم می ذارم. خیلی دوستون دارم!
1- امروز کنکور دادم! جالب بود نه؟ امروز صبح به هر کی گفتم ظهر کنکور دارم کلی بهم خندید! حق هم دارن. با اون وضع درس خوندنم حتما قبول می شم. اونم تو این رشته ( IT ) که حدود 50 نفر پذیرش داره!
2- نمی دونم چطور بعضی ها می تونن این قدر پررو باشن! تیم رو که از جام باشگاهها حذف کردن، حالا هم با استعفای زورکی نجف نژاد دیگه همه چی به خوبی و خوشی حل شده و هیچ مشکل خاصی هم وجود نداره!
3- هفته بعد 18- 16 اسفند جشنواره نشریات دانشجویی شمال غرب کشور تو دانشگاه ما برگزار می شه. نشریه ما هم به عنوان یکی از باسابقه ترین نشریات دانشگاه ارومیه قراره کار طراحی غرفه ها رو انجام بده. چقدر خوش بگذره این چند روز!
4- بچه ها چند روزه خیلی فعال شدن. برای اکثر کارای نشریه و جشنواره چند نفر همزمان داوطلب می شن. خیلی خوشحالم. ظاهرا سخنرانی شورانگیز(!!) اون روزم نتیجه داده. منم که از خدا خواسته این چند روزه کلی کار سرشون ریختم. خسته نباشن همگی!
5- فائزه جونم هم که شنبه کنکور می ده و تمام! خوشحالم و مطمئنم که قبول می شه، اونم به بهترین شکل ممکن.
6- تو می تونی دلمو شاد کنی. واقعا می تونی!
7- اینم واسه اینکه بشه 7 تا! از 6 اصلا خوشم نمیاد!
Playground school bell rings again
rain clouds come to play again
has no one told you she's not breathing?
hello I'm your mind giving you someone to talk to
hello
if I smile and don't believe
soon I know I'll wake from this dream
don't try to fix me I'm not broken
hello I'm the lie living for you so you can hide
don't cry
suddenly I know I'm not sleeping
hello I'm still here
all that's left of yesterday

بعد از مدت ها دیشب فرصت پیدا کردم یه بازی قشنگ رو تماشا کنم. البته نیمه اول بازی خداییش آخر بازی بود! می شد حتی ازش به عنوان فیلم آموزشی استفاده کرد. هم برزیل و هم پرتغال عالی بودن. از بازی هایی که تو تمام نقاط زمین جریان دارن و از عرض زمین بیشترین استفاده رو می کنن خیلی خوشم میاد. یاد بازی های هلند تو جام جهانی 98 می افتم. یه لحظه به این فکر کردم که بازی های ما چطوره و مال اینا چی. ما فوقش خیلی هنر کنیم یه تاکتیک تابلو انتخاب می کنیم، یا سانتر از کناره ها یا می زنیم به عمق دفاع، و اونقدر این روش رو تکرار می کنیم که بازیکنای حریف از حفظ و بدون اینکه نگاه کنن حتی جهت پاسکاری ها مون رو هم تشخیص می دن. چقدر تماشای این جور بازی ها خسته کننده می شه، ولی وقتی بازی های تیم های بزرگ رو نگاه می کنیم خداییش آدم کیف می کنه! از همه نقاط خالی استفاده می کنن. حالا تاکتیک به کنار، تکنیک های فردی شون که دیگه غوغا می کنه.
حالا اینا به کنار، دیشب از دونگا و جسارتش خیلی خوشم اومد ( با اون پیرهن گل منگلیش!) جالبه من اصلا یادم نمی اومد برزیل رو بدون کافو و کارلوس و دیدا. ولی دیشب برزیل با اون برزیل همیشگی خیلی فرق داشت. بازیکنای جوونی آورده بود که من اسم بعضی هاشون رو هم نشنیده بودم ولی عالی بودن.
نیمه دوم بازی خراب شد. تعویض ها اونقدر زیاد بود که ریتم کلی بازی رو به هم زد. این جور بازی ها رو که می بینم یاد یه بازی می افتم که برام خیلی خاطره انگیز بود، بازی خداحافظی اریک کانتونا تو منچستر. هر چند که گل ها هم تو نیمه دوم زده شد ولی فکر می کنم به خاطر این بود که برزیل با اون تعویض ها یه جورایی کنترلش روی بازی کمتر شد.
یه نکته جالب دیگه؛ من نمی دونم چطور وقتی بازیکنایی مثل کاروالیو و دکو و خیلی های دیگه تو تیم پرتغال هستن، کاپیتانی به اون جوجه فوکولی کریس رونالدو می رسه؟ درسته که بازیکن خیلی خوبیه و به خصوص پا عوض کردن هاش بی نظیره، ولی اصلا از شخصیت اجتماعیش خوشم نمیاد. به قول یاشار خیلی بچه ننه است! اون پنالتی هم که این هفته برای منچستر گرفت واقعا نامردی بود. وقتی می بینمش یاد یکی از هم کلاسی هام می افتم!
به هر حال بازی قشنگی بود و کلی بهم انرژی داد!
عصبانی شدم، اونم از دست تو. باورت می شه؟ به خاطر عذابی که تو باعثش بودی، به خاطر اون 24 ساعت لعنتی که برام اندازه چند سال طول کشید، که تمام شور و شوق وجودمو خالی کرد، که تمام انرژی مو یه جا ازم گرفت. می دونی من چی کشیدم؟ تو یه لحظه همه دنیا رو سرم خراب شد. مردم و زنده شدم. تکه تکه شدن قلبمو با تمام وجود احساس کردم. پیر شدم. می دونم که همش به خاطر خودم بود، خودِ خودم. می دونم که به خاطر این کار باید ازت ممنون باشم. می دونم که مدیونتم. تو باعث شدی خیلی چیزا برام روشن بشه. باعث شدی بفهمم در مقابل این نوع مشکلات چقدر ضعیف بودم و آسیب پذیر. باعث شدی یاد بگیرم که حتی به عزیزترین ها هم می شه "نه" گفت. دیشب برای اولین بار در مواجهه با یکی از همون نوع مشکلات، آروم و خونسرد برخورد کردم. برای اولین بار عصبی و دستپاچه نشدم و خیلی راحت جایی که باید، گفتم "نه"! همشو مدیون توام. خیلی دوست دارم و ممنونم که همیشه به فکرمی. ولی هنوز عصبانی ام!
پ.ن. چرا بعضی ها نمی تونن تفاوت بین یک احساس محبت دوستانه و احساس عاشقانه رو درک کنن؟ چرا فکر می کنن لفظ دوست داشتن بین دختر و پسر نمی تونه معنی دیگه ای جز عشق داشته باشه؟ چرا مدام دنبال یه گمشده می گردن و فکر می کنن بدون پیدا کردن اون، نمی تونن زندگی خوبی داشته باشن؟ چرا؟
فوران فریادها و شعله ها شهر را در بر گرفته است. شب منفجر شده است ، زیر و رو شده است. تاریکی و سکوت در هم تنیده اند و اضداد خود، آتش و فریاد را بیرون می ریزند. شهر مثل کاغذی مشتعل، مچاله می شود. فرار کن! بدون تاج، بدون گرز مرصع. کسی نمی فهمد که تو شاهی. شبی تاریک تر از شب آتش سوزی نیست. و آنکه در میان جمعیت فریادگران می دود، تنهاترین است...
"شاه گوش می کند" عنوان مجموعه داستان های کوتاه "ایتالو کالوینو" نویسنده صاحب سبک ایتالیایی است که به گفته مترجمان آن، از دو مجموعه "زیر آفتاب جگوار" و "اعداد در تاریکی" انتخاب شده اند. کتاب شامل داستان هایی است فانتزی و گاها سرشار از نماد برای بازگویی شرایط اجتماعی و سیاسی جوامع امروز. داستان هایی که به رغم ساختار پست مدرن و استفاده از نمادها و استعارات فراوان، ظاهری ساده و دلنشین دارند و همین باعث می شود همه داستان هایش را بخوانیم آن هم بدون کمترین احساس خستگی. خود نویسنده در فصل اول کتاب "اگر شبی از شب های زمستان مسافری" می گوید:
تو داری شروع به خواندن داستان جديد ايتالو کالوينو می کنی . آرام بگير .حواست را جمع کن .تمام افکار ديگر را از سر دور کن .تلويزيون طبق هميشه روشن است . پس بهتر است در را ببندی .فورا به همه بگو ( نه ؛ نمی خواهم تلويزيون تماشا کنم ) اگر صدايت را نمی شوند بلندتر بگو ( دارم کتاب می خوانم .نمی خواهم کسی مزاحم شود ) با اين سر و صدا ها شايد حرفهايت را نشنيده باشند .بلندتر بگو .فرياد بزن ( دارم داستان جديد ايتالو کالوينو را می خوانم )
و اما در مورد خود نویسنده: ایتالوکالوینو نویسنده پرآوازه ایتالیایی پانزدهم اکتبر 1923 در سانتیاگوی لاس و گاس، دهکده ای نزدیک هاوانای کوبا به دنیا آمد، اما چون پدر و مادرش ایتالیایی بودند، دو سال پس از تولدش به ایتالیا برگشتند. پدر ایتالو- ماریوکالوینو- کارشناس زراعت و گیاه شناس و مادرش- اولنا ماملی- گیاه شناس بود و به همین دلیل ایتالوکالوینو تا بیست سالگی در میان گل و گیاه پرورش یافت. وی پس از پایان دبیرستان به اصرار پدر و مادرش به تحصیل در رشته کشاورزی پرداخت اما این رشته را نیمه کاره رها کرد. زیرا او شیفته ادبیات بود و مانند برادرش که گیاه شناس معروفی از آب درآمد جذب این رشته نشد. از طرفی شروع جنگ هم باعث شد تحصیلاتش نیمه کاره بماند. کالوینو پس از هشتم سپتامبر 1943 که از پیوستن اجباری به ارتش فاشیسم سر باز زد، در پی احساساتی که از دوران نوجوانی داشت، به پارتیزان های بریگارد گاریبالدی پیوست و پس از آزادی ایتالیا به حزب کمونیسم ایتالیا ملحق شد. وی نهايتا در ۶ سپتامبر ۱۹۸۵ به علت خونريزی مغزی در گذشت .*
*منبع: سایت انجمن ادبی شفیقی www.shafighi.com
پ.ن.1 خواندن این کتاب را مثل اکثر کتاب های خوب دیگری که خوانده ام مدیون فائزه عزیزم و البته جلسات کتاب خوانی نشریه مان هستم.
پ.ن.2 خیلی وقت بود می خواستم از کالوینو بنویسم ولی حسش نبود!
پ.ن.۳ یکی از داستان های کتاب را در ادامه مطلب برای کسانی که حوصله خواندنش را داشته باشند می گذارم!
امروز روز بد و در عین حال روز خوبی بود. قبل از ظهر فکر می کردم امروز یکی از بدترین روزای چند وقت اخیره. امروز آخرین امتحان دوره لیسانس رو به معنای واقعی کلمه گند زدم. فکر می کنم با این وضع قراره آخرین ترم رو مشروط بشم تا عقده مشروط شدن تو دلم نمونه! کلا دو تا درس دارم و امتحان هر دو شونو خراب کردم، به خصوص امتحان امروز که دیگه آخرش بود! دلم نمی خواست آخرین امتحان خاطره بدی برام بشه ولی ظاهرا شد. به هر حال قبل از ظهر امروز واقعا بد بود، ولی بعد از ظهر اوضاع بهتر شد. با بچه های کلاس برای آخرین بار رفته بودیم بیرون. فکرشو که می کنم دلم می گیره. احتمالا دیگه هیچ وقت نمی تونیم این طوری دور هم جمع بشیم. هر کی می ره سی خودش و ما می مونیم و هزار تا خاطره خوب و بد. عجیب دچار حس نوستالژیا شدم. چقدر زود گذشت. دلم برای مهربونی ها و شیطنت های امید، صفا و صمیمیت اسماعیل، پررو بازی های محمدرضا، چهره آروم زهرا، شلوغی های فریبا، سکوت امیر، نمره های بیست اصغر، لبخند مرضیه، هیجان خاص سپیده، متانت احسان و هما، شخصیت مرموز عبدالله و خیلی چیزای دیگه تنگ می شه. حیف شد که احمد و رضا نیومدن و البته بیشتر حیف شد که فائزه و گلچین نتونستن بیان. جای جواد هم بدجوری خالی بود. یه کار مثبت هم کردم! کدورتی رو که بدون هیچ دلیل مشخصی بوجود اومده بود رفع کردیم. جالبه که هیچ کدوم نمی دونستیم چرا و از کجا جریان شروع شد. به هر حال خوشحالم که رفع شد. در ضمن امروز مقدار متنابهی هم مایه پیاده شدیم ولی می ارزید!
پ.ن. جالبه بدونید که من امسال مثلا قراره تو کنکور ارشد شرکت کنم، اونم تو دو تا رشته! با این وضع درس خوندنم هم مطمئنم که قبول می شم!!! چه کار کنیم دیگه، تجربه هم به هر حال لازمه! سال های بعد ایشالله به دردم می خوره!
می ترسم.
با تمام وجود می ترسم.
از اتفاقی که هنوز نیفتاده می ترسم.
از آشوبی که هنوز به راه نیفتاده می ترسم.
از زجری که ممکنه بکشم می ترسم.
از آدمای فضولی که تمام زندگیشون صرف بدگویی پشت سر مردم می شه می ترسم.
از آدمای ساده لوحی که خیلی راحت حرف اون آدمای فضول رو قبول می کنن می ترسم.
از آدمای خشنی که دنبال بهانه برای دعوا و جنجالن می ترسم.
از ذهن وراج آدما که خیلی زود درباره همه چیز قضاوت می کنن می ترسم.
از محکومیت به خاطر جرمی که مرتکب نشدم می ترسم.
از ظلمی که در انتظارمه می ترسم.
از فردا می ترسم.
می ترسم.
با تمام وجود ...
دعوت فائزه جانم و امین عزیز به هیچ عنوان قابل رد کردن نبود، بنابراین منم بازی!
1- از همون اوان کودکی علاقه خاصی به خوردن و انواع و اقسام خوراکی ها و خوردنی جات داشتم. به گفته پدر، زمانی که حدودا چهل روزه بودم با مهارت خاصی آب هندوانه و میوه جات مشابه رو می خوردم ( در واقع لیس می زدم!) و هیچ وقت در خوردن کم نمی آوردم! قبل از اینکه یک ساله بشم تمام انواع خوردنی های موجود رو امتحان نموده بودم. البته عمق فاجعه زمانی براتون مشخص می شه که بفهمین حتی یک بار وقتی حدودا 2.5 ساله بودم ناهار بابا رو بطور کامل و بدون دور ریختن حتی یک ذره ناچیز میل نموده بودم!
2- خودم یادم نمیاد ولی به گفته بزرگان فامیل هنگامی که کودکی بیش نبودم، یک عدد جوجه تیغی درسته رو که بصورت کاملا بهداشتی مخصوص اینجانب پخته شده بود همراه با خونش که در لیوانی جداگانه برام آماده شده بود، تناول نمودم! البته گفته باشم من هرگونه ارتباط نسبی و سببی رو با هر گونه خون آشام و دراکولا و موجوداتی از این قبیل رسما و به شدت تکذیب می کنم. همون یک بار هم که مبادرت به انجام این کار نمودیم دلایل پزشکی داشت.
3- از بچگی علاقه خاصی به هنرهای رزمی داشتم و معمولا خودم رو تصور می کردم که با انجام حرکات زیبا و خارق العاده رزمی ( تو مایه های جکی چان) در حال کتک زدن پسرهای محل هستم! البته این امر در حد همون تصور و تخیل کودکانه باقی موند و متاسفانه هیچ وقت نتونستم بهش جامه عمل بپوشونم.
4- حدودا 10 ساله بودم که کشف کردم عاشق فوتبالم و خبر هاش رو با دقت و جدیت دنبال می کنم. ولی چون از ابتدای تاریخ آقایون با علاقه خانم ها به فوتبال مشکل داشته و دارند، همیشه مجبور شده ام بهشون ثابت کنم که بابا جان منم یه چیزایی حالیمه! اولیم امتحان رسمی رو پسر عمو و پسر عمه عزیزم بطور مشترک وقتی 13 14 ساله بودم ازم به عمل آوردن و در طی یک سری عملیات غافلگیرانه، کلیه عکس هایی رو که از فوتبالیس های خارجی داشتن رو جمع کردن و نداشته ها رو هم از بچه محلا گرفتن و از من سوالاتی راجع به نام بازیکنا، شماره شناسنامه هاشون، تاریخ تولد، غذای مورد علاقه و ... پرسیدن و منم دستم درد نکنه حسابی شرمندشون کردم و به این ترتیب کلی تو فامیل اسم و رسم دار شدم و از اون روز به بعد رسما در جمع فوتبال دوستان خانواده پذیرفته شدم!
5- در محیط مقدس دانشگاه، هر کاری کردم غیر از درس خوندن! از انواع فعالیت های فرهنگی و پروازی گرفته تا ایفای نقش مادربزرگ برای قناری های کوچک خوشبختی، در همه این زمینه ها تجارب گرانبهایی کسب کردم. این ترم به سلامتی درسم تموم می شه و می شم مهندس کامپیوتر! ولی خداییش مهندس کامپیوتری که برنامه نویسی زیاد حالیش نباشه به درد لای جرز می خوره! شدم عینهو یه بازیکن فوتبال که دویدن بلد نیست! ( آخر تشبیه بود ها!)
خب اینم از یلدا بازی ما. از دست اندر کاران تهیه این بازی جذاب کمال تشکر رو دارم، فقط اگه ممکنه برای دفعه های بعد تعدادشو زیاد تر کنین. من تازه رو دور افتاده بودم و کلی حرف داشتم واسه گفتن. دوستان عزیز سینوس آلفا، نقش خیال، دوباره ، خیابان هفتم، گردناز خانوم، شما هم بیاین بازی!
1- چند روز پیش خبری بهم دادن که بی اندازه خوشحالم کرد. ظاهرا سوء تفاهماتی که چند ساله رو زندگیم سایه انداخته بود و حتی گاهی لحظه های عذاب آوری رو برام ایجاد کرده بود، در حال رفع شدنه، اونم به بهترین شکل ممکن. حالا دیگه می تونم نفس راحتی بکشم و خودم باشم. دیگه لازم نیست احساس تنفری از خودم نشون بدم که واقعا وجود نداره. برام همیشه یکی بوده مثل بقیه آدما. خوشحالم که مسیر آینده اش مشخص شده و براش از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
2- چند روزیه ذهنم درگیر یه مساله یا بهتر بگم یه احساس قشنگ شده، البته نه مربوط به خودم. اولیم بار نبود که نقش مامان بزرگ! رو برای دو نفر بازی می کردم، ولی این بار با دفعه های پیش فرق داشت. این بار اون دو نفر هر دو شون از بهترین دوستام بودن و هستن. دیروز اون قدر فکرم مشغول این موضوع بود که تمام روز هیچ کار مثبتی نکردم. دلم می خواست یه پایان یا شاید شروع زیبا و دل انگیز باشه و امیدوارم که این طور باشه!
3- خیلی بده که آدم چهار سال به عنوان یه دوست معمولی رو یه نفر حساب کرده باشه و بعد چهار سال متوجه بشه که احتمالا یه احساس خاص برای اون آدم ایجاد شده، در حالی که احساس تو در حد همون دوستی باقی مونده. به عنوان یه دوست، دوسش داری و دلت نمی خواد باعث ناراحتیش بشی، ولی از طرفی نمی تونی هیچ حس دیگه ای نسبت بهش داشته باشی. دعا می کنم اشتباه کرده باشم و همچین چیزی هیچ وقت مطرح نشه.
پ.ن. عکسه بازم هیچ ربطی نداشت!
بالاخره با هر مصیبتی که بود سوم شدیم و یه مدال برنز به جمع مدالهای کاروان ورزشی ما اضافه شد. حالا دیگه وقتشه که آقایون مثل همیشه تمام تقصیرها رو گردن مربی تیم بندازن و با برکنار کردنش به خیال خودشون تمام مشکلات فوتبال ما رو حل کنن! تیم ما در این دوره اصلا خوب نبود. بی حوصله و کسل و کند، ناهماهنگ، حتی بعضی مواقع در اجرای کوچکترین کارهای تاکتیکی مشکل داشتن. مثل گذشته و حتی بدتر از اون خطوط دفاعی و میانی و حمله از هم فاصله گرفته بودن و حتی در بعضی مواقع عملا ارتباطی بینشون دیده نمی شد. از هر نظر که نگاه کنیم تیم ما واقعا بد بود. البته تیم های بزرگ دیگه هم بودن، مثل کره و ژاپن که نتایج خوبی نگرفتن، ولی اونها یه فرق اساسی با ما داشتن؛ این تیم ها طوری بازیکنانشون رو انتخاب کرده بودن که با همین تیم بتونن در المپیک 2008 پکن حضور داشته باشن. در واقع اونها با برنامه ریزی درستی و نه صرفا برای کسب مدال در این مسابقات شرکت کرده بودن، ولی ما تنها هدفمون کسب مدال اون هم از نوع طلایی رنگش بود تا خدایی نکرده بعد تموم شدن مسابقات، نتیجه بدست آمده با نتایج دوره قبلی مقایسه نشه و نگن که در دوره مهرعلیزاده و هاشمی طبا نتایج بهتری به دست اومد. حالا دوباره برگشتیم سرخط. تیمی رو آوردیم به مسابقات که فقط دو نفرشون می تونن در المپیک 2008 حضور داشته باشن و نتیجه چندان جالبی هم نگرفتیم. حالا باید منتظر تعویض مربی باشیم و تشکیل تیم دیگه ای برای المپیک، در حالی که تیم های دیگه از همین مسابقات تمریناتشونو شروع کرده بودن. بیخود نیست که چند ساله دیگه در جا می زنیم و البته با این وضع ظاهرا پسرفت می کنیم. نمی دونم می تونیم امیدوار باشیم که اوضاع فوتبالمون روبراه بشه یا نه!
پ.ن. دیروز جشن سه سالگی پروازمون بود. سه سال از پرواز دسته جمعی مون گذشت. هر سال چند نفر مسیر پروازشون رو تغییر دادن و ازمون جدا شدن و البته چند نفر هم به جمع مون پیوستن، ولی ظاهرا دیگه کم کم وقتشه که ما هم مسیر پروازمون رو عوض کنیم. از صمیم قلب امیدوارم بعد یکی دو سال وقتی دوباره سری به دانشکده می زنم جمعی از بچه های پرشور رو ببینم که سودای پرواز در دل دارن. خیلی خوش گذشت، خیلی ...