تبليغاتX
چهره دیگر
شنبه شانزدهم آبان 1388
لالایی
 

لالای لای لای گل پونه - بابات رفته دلم خونه
بابات امشب نمی آید – گرفتن بردنش شاید
بخواب آروم چراغ من – گل شب بوی باغ من
بابات شب رفته از خونه – که خورشیدو بجنبونه

لالای گل انجیر – بابات داره به پاش زنجیر
به پاش زنجیره صد خروار – چشاش خواب و دلش بیدار
بخواب آروم گل خورشید – بابات حال تو رو پرسید
بهش گفتم که شری تو – پی او رو می گیری تو
لالای لالای گل امید – باباتو برده اند تبعید

دلی مانند کوه داره – بچه ش صدها عمو داره
بخواب فردا سحر می شه –  شب از عالم به در می شه
 بابات خونه می یاد خندون

لالای لای لای گل آهن – باباتو دشمنا کشتن
نشون دشمنا اونه – دساشون غرق در خونه
بخواب آروم توی بستر – مث آتیش تو خاکستر
که فردا شعله ور می شی – تو خونخواه پدر می شی

لالای لای لای گل گینه – زمین از کشته رنگینه
زمین رنگین نمی مونه – دلت پر کین نمی مونه
بخواب، اعیون عزا داره – که اعیون دختری داره
عروس من می شه دختر – جهون ایمن می شه یکسر ...

نمی تونی تصور کنی چه حس نوستالژیک قوی بهم دست داد وقتی اینو تو گودر دیدم. لالایی که تا ۴ ۵ سالگیم بدون شنیدنش خوابم نمی برد و مامانم با صبوری هر روز چند بار برام می خوندش، که حتی نمی دونستم شعرش از شاملوئه. یادش بخیر، آهنگش هنوز تو گوشمه.

 

+ نوشته شده در 14:21 توسط سعيده.
یکشنبه سوم آبان 1388
ندارد!
 

انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !

 

+ نوشته شده در 8:18 توسط سعيده.