
و چشمانات راز ِ آتش است.
و عشقات پيروزيي ِ آدميست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير ميشتابد.
و آغوشات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکيي ِ آسمان را متهم ميکند
شاملو
آیدا در آینه
پرتوی که می تابد از کجاست؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان می سوزد این چراغ ستاره تا ژرفای پنهان ظلمات
را به اعتراف بنشاند:
انفجار ِ خورشید ِ آخرین
به نمایش ِ اعماق ِ غیاب
در ابعاد ِ دلهره
آن
ماه نیست
دریچه ی تجربه است
تا یقین کنی که در فراسوی این جهاز ِ شکسته سکان نیز
آنچه می شنوی ساز ِ کج کوک ِ سکوت است
تا
یقین کنی
تنها
مائیم
- من و تو -
نظاره گان ِ خاموش ِ این خلاء
دل افسرده گان ِ پا در جای
حیران ِ دریچه های انجماد ِ همسفران...
احمد شاملو
مدایح بی صله