تبليغاتX
چهره دیگر
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
:(

رفت...

کسی که قرار بود من هم یکی از نوه هاش باشم،

کسی که باید دستاشو می بوسیدم و مامان بزرگ صداش می کردم،

کسی که می خواستم مهربونی صداش تو ذره ذره وجودم جاری بشه،

کسی که ندیده دوسش داشتم،

رفت...

 

چند وقت بود بدجوری این بزرگ ترین و تردیدناپذیر ترین حقیقت زندگی رو فراموش کرده بودم. اون قدر تو خوشی ها غرق شده بودم که یادم نبود آدمای خوب رو چقدر ناگهانی ممکنه از دست بدم.

 

خدایا خودت مواظبش باش. بهش بگو که چقدر دوسش داریم.

 

روحت شاد مامان بزرگ.

 

+ نوشته شده در 19:21 توسط سعيده.
سه شنبه بیستم فروردین 1387
 

دلش گرفته. اینو می فهمم.

دیشب تا صبح بغلم کرده بود و بغلش کرده بودم تا بوی قشنگش تا تهِ ته وجودم بره و مست بشم.

کنارم بود، نزدیکِ نزدیک.

قلب آبی خوشگلشو همچنان تو دستاش نگه داشته تا یادم نره که تا ابد مال منه.

پاکی و سفیدیش تمام وجودم رو لبریز از آرامش می کنه.

می خوامش، برای تمام زندگیم.

کاش بتونه امشب خواب روشن ترین و درخشان ترین ستاره دنیا رو ببینه، خرس کوچولوی مهربون من!

 

 

+ نوشته شده در 15:9 توسط سعيده.