
سفید، زیبا، درخشان...
فکر می کردم خدا فراموشم کرده. ولی مگر می شود؟ نیستی و خدا برای من تمام حیاط و کوچه و خیابان ها را سفیدپوش کرده، تا بتوانم لبخند زیبایت را در تک تک دانه های سفیدی که از آن بالا برایم فرستاده ببینم. خوب می داند که چقدر این دانه های زیبا را دوست داری.
دلتنگم، به اندازه تمام دانه های سفیدی که امروز خدا برایمان فرستاد، به اندازه تمام لحظاتی که از آن من نبودی.
داشتی می رفتی و نمی توانستم غمگین باشم. هنگام وداع بود و من آماده بودم برای اینکه پاره ای از وجودم را، تکه ای از روحم را همراه با تو روانه سفر کنم. نمی دانستم تمام من را با خود خواهی برد. پر شدم از اشک هایی که نباید ریخته می شد. داشت سرریز می کرد ولی اجازه ندادم. نمی خواستم تو هم قلبت را برای من بگذاری و بروی. آنجا چشم انتظارت بودند.
هنوز دارد می بارد.