
حافظ که ساز مجلس عشاق ساز کرد
خالی مباد عرصه ی آن بزمگاه از او
دو بار و به فاصله ی دو هفته از جناب حافظ سوالی پرسیدم و هر دو بار همین جواب رو داد. می بینی، حافظ هم فرمود که وارد یه مرحله ی جدید تو زندگیم می شم و شدم. نمی دونم شاید به قول همه، یه تولد دوباره. یه آرامش زیبا و وصف ناپذیر؛ یه احساس قشنگ و ناب که آروم آروم وارد قلبم شد و تک تک ذرات وجودم رو فرا گرفت؛ یه شادی عمیق و خوشایند. خوشحالم و خوشبخت. ازت ممنونم خدا! و از تو که بزرگترین دلیل خوشبختیم هستی.
پ.ن. بعد این همه مدت عجب پست طولانی شد!!
دوستانی داری به قول سهراب بهتر از آب روان. وقتی دلت گرفته، وقتی احساس می کنی یه
چیزی تو عمق وجودت شکسته و تکه تکه شده، وقتی احساس می کنی شکافی به عمق
بی نهایت تو دل سیاهی دهان باز کرده و هر آن منتظره تا تمام هستی ات رو ببلعه، وقتی
حتی اکسیژن هوا باعث می شه احساس خفگی کنی، وقتی دیگه ازت چیزی نمونده جز یه
سایه مبهم و خمیده، از خونه می زنی بیرون. نمی دونی چرا و چطور، ولی ناخودآگاه چشم باز
می کنی می بینی پیش اونایی. به محض اینکه چشمت بهشون می افته بغضی که داشت
خفه ات می کرد می ترکه و زار زار گریه می کنی، بدون اینکه نگران قضاوت شون باشی، بدون
هیچ احساس خجالتی. یه دل سیر گریه می کنی. نگرانت می شن. ازت می خوان بهشون
بگی چته، ولی نمی تونی. بعضی چیزا رو به هیشکی نمی شه گفت مگه به خدا. اصرار نمی کنن.
فقط سعی می کنن حال و هوات رو عوض کنن. واست تو گوشی ها شون دنیال آهنگ های
شاد می گردن. برات از ضایع کاری های جناب دکتر تعریف می کنن. با صدای بلند می خندن تا
شاید تو هم باهاشون همراه بشی. همه که اونجا پیشت نیستن. چند نفر از عزیز ترین هات هم
نگرانت شدن. اینو از sms هایی که می فرستن می فهمی. می دونی که با این احوالت روزشون
رو خراب کردی. همراهت می مونن، تا هر جا و هر وقت که لازم باشه. با اینکه هنوز تو تاریکی
داری دست و پا می زنی، ولی یه حس قشنگ بهت نیرو می ده تا سر پا بمونی. می دونی
دوستانی داری که همیشه می تونی روشون حساب کنی، دوستانی که بهترند از آب روان...