
1- خبر انتخاب جناب ناصر خان حجازی شدیدا شوکه مون فرمود! خداییش این تیم دیگه تیم بشو نیست. اون از مدیر عامل که خیلی رک و راحت حرف از دلالی و فروش بازیکن می زنه، اینم از کادر فنی. ناصر خان و صمد به عنوان دستیار اول! چه تیمی بشه! خدا رحم کنه. آخه کسی نیست بگه جناب ناصر خان تو این 10 -9 سالی که دور از استقلال بودی چه کار مفیدی کردی؟ چه گلی به سر فوتبال ما زدی؟ شیرین فراز میره مربی از اسپارتاک میاره ما هم مربی میاریم. خدا خودش رحم کنه.
2- چقدر خوبه آدم اطمینان داشته باشه به صداقت و محبت دوستاش، به اینکه بهترین های دنیا رو داره. چقدر احساس خوشبختی می کنم. یه حس قشنگ که احساس می کنم تو همه جای بدنم داره وول می خوره. ولی خودمونیم دل آدم چقدر بزرگه. این همه آدم توش جا می شن و تازه بازم جا داره برای بقیه. دلم چند وقته خیلی خوش به حالشه ( با اینکه خیلی هم می گیره و تنگ می شه)
3- امروز سه شنبه بود و من بعد از اون روز قشنگ، دوباره همون وقت، همون مسیر رو پیاده اومدم. چقدر راه طولانی بود! چرا اون دفعه اون قدر زود این مسافت طی شد؟ چرا امروز اینقدر کش اومد؟ چقدر دلم برای اون لحظه ها تنگ شد.
4- سمفونی مردگان عجیب به دلم نشست. آقای عباس معروفی واقعا دست تون درد نکنه. ( و همین طور فائزه و وحید بابت خریدنش)
5- آقا ما باز بی پول شدیم و با کمال میل کار ترجمه می پذیریم! اگه کاری باری سراغ داشتین، دوستی آشنایی ترجمه لازم داشت و اینا، خلاصه ما در خدمتیم!
6- فائزه جونم دستت درد نکنه بابت بنر. تو رو نداشتم چیکار می کردم؟
7- چند وقت بود این جوری ننوشته بودم. الان کلی احساس صمیمیتم فوران کرده! دلم براش تنگ شده بود.
8- خودمونیم چقدر دلم برای چیزای مختلف تنگ بوده!

اگه یه روز بری سفر ...
صدای قلبش را می شنود، آرام و مطمئن. همیشه وقتی این آهنگ را می شنود حال عجیبی دارد. زمان و مکان همه بی معنی می شوند، فقط اوست و "آن دیگری". می رود به عالم خیال. انگار چیزی در قلبش چنگ انداخته و آن را با تمام قدرت می کشد. دیگر هیچ صدایی جز صدای او در گوشش طنین نمی افکند. دیگر هیچ نمی بیند. اشک هایش سرازیر می شوند، بی آنکه خود متوجه شده باشد.
به شب می گم پیشم بمونه ...
آری، به شب گفته است پیشش بماند، گفته است همدم تنهایی هایش باشد، گفته است محرم دل تنگش باشد. به باد هم گفته تا صبح بخواند، از آن دیاری بخواند که سفر کرده اش آنجاست. دلش تنگ است، به اندازه تمام لحظات خوبی که داشته اند.
اگه فراموشم کنی ...
مگر امکان دارد؟ مگر می تواند فراموشش کند؟ مگر می تواند تنهایی هایش را با او قسمت نکند؟ مگر می تواند به کس دیگری راز دل گوید؟ مگر می تواند صدای قلبش را نشنود؟ نه نمی تواند. مطمئن است که نمی تواند.
به دل می گم خاموش بمونه ...
چطور خاموش بماند؟ چطور فریاد نزند دردی را که تمام وجودش را گرفته؟ چطور تاب بیاورد این همه تنهایی را؟ چطور دلتنگ نباشد؟
باید پرواز کند. باید پرنده دریا شود و پرواز کند. نمی خواهد خود را به چنگ موج رها کند. می خواهد پرواز کند، بالا و بالاتر، جایی که هیچ کس نتواند جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد، جایی که هیچ کس ترسی از گفتن "دوستت دارم" نداشته باشد، جایی که دلش رنگی بگیرد، رنگی به زیبایی زندگی...