تبليغاتX
چهره دیگر
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
تولد

 

دیروز تولدم بود. نه دیروز نه! چند روز است که تولدم است! چند هفته است که نصیبم از زندگی همه مهربانی است و هدیه و محبت و دوستی. فکر می کنم به اندازه تمام زندگی ام خوشحال شده ام و شرمنده. آنقدر همه مهربانند و صمیمی که نمی دانم چه باید بگویم. میترا! فکر می کنم این بار من باید دست به دعا بردارم و برای عزیزترانم سر به سوی آسمان کنم...

نعیمه، فائزه، احسان، وحید، امیر، یاسر، بهزاد، صونای، صدای سخن عشق، میترا، فرزین، کاوش، گلچین و امید عزیزم از همه تان ممنونم، بابت لطف بزرگی که در حقم دارید، بابت تبریکات و هدایای زیبایتان، بابت همه محبت و مهربانی تان.

خدایا ممنونم بابت بهترین کسانی که خلق کرده ای تا صفای زندگی ام باشند.

 

+ نوشته شده در 1:21 توسط سعيده.
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
دلٍ تنگم

تمام شد. دوران دانشجویی هم با همه زیبایی ها و زشتی هایش تمام شد؛ با همه خاطرات خوب و بدی که در ذهن دارم. انگار همین دیروز بود که شروع  شده بود. با چه ذوق و شوقی سر کلاس حاضر شدیم، در حالی که کلاس های دیگر هیچ کدام تشکیل نشده بودند، و برچسب " ورودی" خوردیم. 4 سال به همین زودی سپری شد. 4 سال زیبا و به یاد ماندنی. اگرچه خاطرات بد هم کم نبود، ولی حالا که فکر می کنم بیشترشان را فراموش کرده ام. ولی همه خاطرات خوب را به یاد دارم، خاطراتی که بیشترشان همراه با جمع صمیمی "پرواز" بود. در واقع بهترین لحظات عمرم همراه با دوستانم، هم پروازی هایم بود. باورم نمی شد دوستانی چنین وفادار و صمیمی برای هم باشیم. کاملا مطمئنم که هیچ وقت هم را فراموش نخواهیم کرد، یعنی نمی توانیم فراموش کنیم. آنقدر به بودن با هم عادت کرده ایم که تصور دوری از آنها تمام وجودم را می لرزاند. امروز 5 روز است که ندیدمشان، و با تک تک ذرات وجودم دلتنگشانم و برای دیدنشان لحظه شماری می کنم. ولی بعد از تمام شدن امتحاناتشان چه؟ آن وقت دیگر بیشترشان اینجا نیستند. چطور باید روزهایم بدون دیدارشان سپری شود؟ چطور تحمل کنم این درد عجیبی را که تمام وجودم را پر کرده؟ چطور فرو دهم این بغضی را که هر لحظه و هر جا راه گلویم را گرفته؟ می گویند نباید ناراحت باشم. می گویند حالا که در دوستی و وفاداری شان شکی ندارم نباید غصه دار باشم. می گویند همین دوری هاست که باعث نزدیکی بیشتر مان می شود. ولی با این دل تنگم چه کنم؟ خیالم از بابت ارومیه ای ها تقریبا راحت است. می دانم که هر وقت بخواهم می توانم فائزه و صونای و بهزاد و فرشید و میترا و فرزین و سولماز را ببینم. ولی بقیه چه؟ احسان و امیر و وحید و یاشار و احسان و مرضیه و یاسر و محمد و ایمان و پویا و بهنام و محسن و اویس و سالار و آرش و مریم. اینها که کیلومترها از من دورند. چطور تاب بیاورم ندیدنشان را؟ دوستان دیگرم چه؟ کاوش و امید. هم پروازی نبودند، ولی به اندازه آنها برایم عزیزند. چقدر دلم برای همه تنگ شده و چقدر افسوس می خورم که فرصت چندانی ندارم برای اینکه بگویم چقدر دوستشان دارم...

 

پ.ن. خیلی دوستون دارم!

+ نوشته شده در 0:17 توسط سعيده.
چهارشنبه دوم خرداد 1386
ای کاغذ سرخ، از تو می ترسم، از رنگ سرخ، از گل سرخ، از اسم عشق می ترسم.

از طرف یک دوست خیلی خیلی عزیز برای مخاطب ناشناسش.

 

می شود یا نمی شود؟ نمی شود دیگر تو را نبینم؟ راهی باز کرده ای مبهم میان مه دود این آسمان، که دیگر ستاره هایش مشخص نیست. می دانی، هر احساسی مرا دلتنگ می کند و احساس می کنم دلتنگ ترین عالم هستم. چشمهایت را از من برگیر، مرا سیلی بزن تا لحظه ای دلتنگی را فراموش کنم. نمی دانم چرا این چنین بر سر این راه طولانی، ظاهر شدی، با چشم هایی همیشه خیره و دست هایی زیر چانه، بی آنکه سخنی بگویی در کنار جاده به انتظار عبور من نشسته ای. می گذرم و نگاهی می اندازم، اما لبخند نمی زنی، لبخند نمی زنم، دلتنگ می شوی، دلتنگ می شوم.

با نگاه های سردم، با چشمهایی که هیچ تجربه ای از دیدن درشان نیست به تو می فهمانم که چیزی از گل سرخ نمی دانم، به خدا قسم هیچ چیز نمی دانم. می ترسم بگویم رهایم کن، چون ممکن است رویت را برگردانی. تو را به خدا رویت را برنگردان، مرا این چنین با چشم های سردی که هیچ فایده ای ندارند تنها مگذار.

تو از کجا افتادی، در چه روزی، در چه ساعتی، در چه لحظه ای، آیا از آسمان آمدی؟

آیا از میان ابرهای شبیه خامه روی کیک فرو افتادی؟

می ترسم، به خدا هراس از چشم هایم ریشه می زند، در همه اعضای بدنم شاخه می گستراند، و میوه اش سردی عجیبی ست در دست هایم. نه ... حالاست که پشیمان شوم، دیگر نگاهم نکن، این گونه خیره، من سنگ سردی هستم، از همان هایی که گوشه ای از جاده میلیون ها سال، بی آنکه چیزی بلرزاندش، خیره به مردم نگریسته است، اما انگار در سنگینی و گرمای نگاه کائناتی ات خرد می شوم، خاک می شوم، تجزیه می شوم، هیچ می شوم.

دیگر راه نخواهم رفت، ادامه نخواهم داد. می خواهم اینجا، کنار تو در جاده بنشینم، دست ها را زیر چانه بگذارم و خیره به عابران نگاه کنم، بی هیچ لبخندی، در حالی که دلتنگ می شوم، هوس گرفتن دست هایت در دلم ریشه بزند، اما دست هایم سرد شده اند، نمی خواهم دست هایت یخ بزنند، می خواهم همیشه گرم بمانند، می مانم، اینجا می مانم، قسم می خورم، اما به شرطی که قول بدهی این گونه تماشایم نکنی، آخر دست هایم یخ می زنند و نمی توانم دست هایت را بگیرم، قول بده ...

+ نوشته شده در 0:22 توسط سعيده.