تبليغاتX
چهره دیگر
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
(:

 

امروز خیلی ها ازم پرسیدن که چرا وبلاگم رو آپدیت نمی کنم. به همشون هم گفتم که فعلا هیچ حرف خاصی ندارم که بزنم. احسان می گفت بهتره در مورد اون بنویسم. میترا ولی این سوال براش ایجاد شد که من در مورد احسان چی می تونم بنویسم. (میترا جان، فکر کنم می تونم همیشه در موردش بنویسم، همیشه.) بهزاد می گفت هر ماه یه بار آپدیت کنیم کافیه. اون خودش البته وضعش از من بهتر نیست ( منظورم زمان سپری شده بعد از آخرین پستشه!) وحید گفت شاید بهتر باشه وبلاگ رو حذفش کنم. بهش فکر کردم، ولی دلم نمی خواد حذف بشه. اونم با این همه خاطرات به یاد ماندنی که با خوندن آرشیوم برام زنده می شن. فکر کردم الان شاید چیزی برای گفتن ندارم، ولی در آینده نزدیک حتما خواهم داشت. شاید یه روز دیگه، شاید هم 10 روز دیگه. به هر حال اگه فکر کردین حذفش می کنم و خلاص می شین، اشتباه کردین!

+ نوشته شده در 0:44 توسط سعيده.
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
من و پروژه!

It does not matter how slowly you go, so long as you do not stop.

 

تمام زندگیم انگار یه جوری با c# قاطی شده! هر کاری که می کنم، هر جایی که می رم، درست وسط خوشی ها یهو یاد پروژه ام می افتم و اینکه هیچ کاری نکردم. نمی دونم این دیگه چه جورشه! خیلی نامردیه ها! رشته های دیگه هم پایان نامه دارن، ما هم پایان نامه داریم. مردم به راحتی خوردن یه لیوان آب خنک پروژه تحویل می دن، ولی ما بدبخت بیچاره ها باید حتما تو پایان نامه مون یه قسمت پیاده سازی هم داشته باشیم. حالا بیا و با c# بنامه بنویس، اونم الان که هی دلت می خواد کتاب بخونی و فیلم ببینی. دیگه کم کم به خودم شک می کنم. در حالی که مثلا دارم کتاب می خونم، به این فکر می کنم که اگه ژان کریستف هم مثل من یه پروژه داشت و مجبور بود تو 10 روز هم c# یاد بگیره و هم یه نرم افزار بنویسه که خودش هم دقیقا نمی دونه اون نرم افزاره چی کار باید بکنه و تازه تو تمام عمرش پروژه به این بزرگی نداشته باشه و هیچ وقت هم رو پروژه ها تنهایی کار نکرده باشه، چه حالی می شد. می خوام ببینم آخه اون موقع بازم اونقدر بیکار بود که بخواد درک موسیقیایی مردمو بهتر کنه یا نه! جمله بالایی رو هی نگاه می کنم و هی مثل دخترای خوب دلم می خواد به حرف جناب کنفوسیوس گوش بدم و برم جلو! یعنی می شه؟! باید از فردا بشینم و رو فرم هاش کار کنم. کارای آسونشو فعلا اول انجام بدم تا بعد! فرم طراحی کردن هم که یه کاری تو مایه های نقاشی کردنه! هر چند استاد که بلانسبت ... نیست که ببرم چهار تا فرم جلوش بذارم و بگم بفرما اینم پروژه! اونم با شوق و علاقه فراوان! از خجالتم در بیاد و با اردنگی پرتم کنه بیرون! ولی لااقل این جوری دلم خوشه که بیکار نموندم! بقیه شم خدا بزرگه! خداوند دوستان خوب و مهربونمو حفظ کنه!

با این اوصاف اصولا باید ناراحت باشم یا لااقل یه کم ناامید، ولی نیستم! الان فعلا خوشحالم و سرشار از زندگی! امیدوارم این بی خیالی کار دستم نده!

+ نوشته شده در 1:40 توسط سعيده.
پنجشنبه دوم فروردین 1386
نیم ساعت بعد از سال نو به روایت فائزه!!!
سال نو مبارک!

نمی خواستم بنویسم ولی میترا وسوسه ام كرد! و چون نمی تونستم تو وبلاگ خودم بنویسم مهمون سعیده شدم، ممنون گلم!

 

زود آنلاین شدم، تقریبا یك ربع بعد از سال تحویل، چون وظیفه خانم مدیر همینه! و البته در كنار این نگران هم بودم، چون كنفرانس های با بیش از سه نفر شركت كننده قابلیت زیادی برای تبدیل شدن به صحنه دعوا رو دارن!

- خودم: به من كه خیلی خوش گذشت، گرچه كلا زیاد نمی فهمیدم چیكار دارم می كنم! آخه پشت صحنه هم فعال بودم!!! هرموقع حس می كردم كسی ناراحت شده یه ارتباط بیرون كنفرانسی جهت رفع مشكل برقرار می كردم(مدیرمسئول بعدی پرواز اینا رو یاد بگیر!). حالا می پرسین چرا خوش گذشت؟ چون صرف حضور بچه های پرواز برای من لذت بخشه. چون اینكه این همه آدم فقط به خاطر هم این وقت شب بیدار باشن و دو ساعتی هم بیدار بمونن ارزشمنده، شما اینطوری فكر نمی كنین؟ راستش از پیش بینی خودم هم راضی نیستم نه اینكه درست نبود ها، نه، ولی می تونستم بهتر از اونم بگم كه تقریبا توی وبلاگ خودم خواهم نوشت(البته هركی فهمید جایزه داره!). در هر حال پیش بینی من برای سال آینده این طوری بود: كلی اشك خواهم ریخت، كلی خواهم خندید و سعی خواهم كرد آدم بهتری بشم. و اینا در واقع همون زندگی ان، پس كلی زندگی خواهم كرد! بقیه هم برام پیش بینی كردن كنكور قبول می شم!

 

- سعیده: مثل همیشه تلطیف كننده اوضاع! و بازم مثل همیشه حواسش به جاهایی بود كه من یادم می رفت. دلم بعد شنیدن پیش بینی اش برای سال آینده گرفت ولی بهش قول می دم، همین جا هم قول می دم كه تمام سعیمو می كنم تمام عمرمون پرنده بمونیم، سعیده تو هم كمكم می كنی؟ راستی سعیده بعد گفتن من پیش بینی می كنم كه، اون قدر طولش داد كه فرشید مرد(خدا نكنه ها)! البته بعد پیش بینی هم چون غمگین شد گفت همون بهتر كه می مردیم كه الان با غیض بهش می گم خدا نكنه! و اما پیش بینی اش: كنكور قبول نمی شه، كه درسش تموم می شه، كار پیدا می كنه، كلی گریه می كنه به خاطر اینكه بعد خرداد خیلی كم می بینه بچه ها رو...

 

- میترا: صادق و كمی كمرو مثل همیشه و البته خوشحال به خاطر فالش: "گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر /// بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر". باید منو ببخشه كه زیاد مدیریتم خوب نبود و كمی حوصله اش سر رفت تو اون شلوغی كه راه افتاد! پیش بینی اش هم برای سال آینده این بود كه، اولا سال خوبی خواهد بود و به خوبی شروع می شه، دوما ایشالله قراره درس بخونه ارشد قبول شه. دیگه اینكه یه سال بزرگ تر می شه. بقیه پیش بینی هاشم چون زیاد بودن برای صرفه جویی در وقت ننوشت!

 

- فرشید: با كلی انرژی اومده بود و كلی هم شوخی كرد با همه مون! تازه من فهمیدم كه به شدت روی رنگی بودن حساس! منتظر چه پیش بینی غیرمنتظره ای بودیم ازش از بس كه هیجان داد به كار! ولی خیلی هنرمندانه هیچی نگفت بهمون! به هر حال پیش بینی اش اینه: سال شروع می شه و ادامه پیدا می كنه، همگی از كنكور ارشد قبول می شیم چه اونایی كه قبلا دادن چه اونایی كه قراره بدن، محمد می ره، احسان می ره مكه بعد سوغات میاره، محمد برمی گرده، سال پرآبی خواهیم داشت، محمد به مراد دلش می رسه.

 

- محمد: از همون اولش معلوم كرد كه می خواد آتیش بسوزونه! كلی سر به سر مردم گذاشت از آشنا و غریبه! و در واقع به نظر من به جای آرش اون باید هلیكوپتر می خواست! قبل اینكه نوبتش بشه و پیش بینی شو بگه قطع شد ولی وسط یه بار تیكه انداخت كه آینده رو پر از بدبختی می بینه! در هر حال با رفتن غیرمنتظره اش خیلی ها كه منتظر بودن جواب شوخی هایی كه كرده بود رو یه جا بدن متاسف شدن!

 

- یاشار: با اینكه تو سفر بود آنلاین شد تا عیدشو با ما قسمت كنه! و یكی از اولین جملاتش این بود: راستی خانم رضائی منم حاضرم كادوهای تولدمو باهاتون نصف كنما، اصلا همه اش مال شما! ولی وقتی میترا گفت كه نمی خواد یه نفس راحت كشید! پیشنهاددهنده اینكه هركی سال آینده شو پیش بینی كنه، شخص شخیص یاشار بود! و برای خودش پیش بینی كرد كه می ره تهران!

 

- امیر: بیچاره امیر هنوز نیومده چنان بمباران شد كه نگو! از هر طرف بهش می گفتن رنگتو عوض كن! حالا بَده یه نفر یه رنگ باشه!؟ امیر جون به سرمون كرد تا پیش بینی كنه، تازه حرف هم گوش نمی ده كه! به هر حال اینم پیش بینی های امیر: امسال رفتن بعضیا خیلی سخت خواهد شد(منظورش من و سعیده بودیم)، خیلی سختی خواهد كشید و درس خواهد خوند(آخر این پیش بینی گفت بمیرم برای خودم!)، و امسال سال خوبی خواهد بود البته نه با اطمینان كامل بلكه با خوش بینی زیاد!

 

- بهزاد: دیشب اینترنت قصد آزار بهزاد رو داشت كه خوشبختانه موفق نشد! اما قبل از اینكه بتونه دو كلمه حرف بزنه چندین مرتبه قطع و وصل شد! یكی از اولین كارایی كه بهزاد انجام داد این بود كه یاد فرشید انداخت كراوات زدن رو فراموش كرده! بهزاد پیش بینی كرد كه: سال آینده می تونه سال خوبی باشه ولی بعدش با قدرت اعلام كرد كه سال 86 باید سال خوبی باشه، 86 وقت مناسبی برای رسیدن به هدف خواهد بود اونم هدفی كه هم راهه و هم هدف.

 

- صونای: صونای یه كم دیر اومد ولی با اومدنش بهزاد به احسان گفت: "احسان هر چند اینجا نیستی ولی وقتی حرف می زنی به من نگاه کن". و به این ترتیب همه یاد احسان رو كردن و گفتن جاش چقدر خالیه! متاسفانه صونای جانم وسط یه بارم قطع شد و وقتی دوباره هم اومد زیاد نموند و اصلا پیش بینی نكرد، حیف شد كلی!

 

- آرش: من از صحنه ورود آرش هیچ گونه اطلاعی ندارم! چون مطابق معمول این چند روزه هروقت آرش و من می خوایم حرف بزنیم یاهو قاطی می كنه! راستی دو تا مهمونم آورده بود كه آنی جان رو فكر كنم شناختم ولی حمیدرضا خان رو نه! گرچه باید از مهمونای آرش هم به خاطر شلوغی مهمونی و اینكه احتمالا حوصله شون سر رفته عذر بخوام! آنی جان پیش بینی كرد آرش فوق قبول می شه، بعضیا هم شیرینی خواهند داد ولی رازه! پیش بینی های خود آرش: اولا انشالله كنكور قبول می شه می ره، دوما خداحافظی سختی خواهد داشت با ما بعد چهار سال با هم بودن، سه چون سیاسی بود سانسور شد!، برای پیش بینی چهارمش هم درخواست هلیكوپتر كرد هم درخواست تامین امنیت جانی تا بگه كه من یعنی فائزه همچنان برای پرواز حرص خواهم خورد(خداییش دیگه تا حد خواستن هلیكوپتر برای فرار هم خطرناك نیستم ها. بعدش این پیش بینی اش هم چیز جدیدی نبود، این چنین هست و خواهد بود)!

 

دعای خداحافظی رم فرشید خوند: یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال.

احسان، سولماز، مرضیه، وحید، یاسر، فرزین و امین عزیز جاتون خالی! امیدوارم شما هم سال 86 خیلی خیلی قشنگی داشته باشین...

+ نوشته شده در 23:32 توسط سعيده.