
Playground school bell rings again
rain clouds come to play again
has no one told you she's not breathing?
hello I'm your mind giving you someone to talk to
hello
if I smile and don't believe
soon I know I'll wake from this dream
don't try to fix me I'm not broken
hello I'm the lie living for you so you can hide
don't cry
suddenly I know I'm not sleeping
hello I'm still here
all that's left of yesterday

بعد از مدت ها دیشب فرصت پیدا کردم یه بازی قشنگ رو تماشا کنم. البته نیمه اول بازی خداییش آخر بازی بود! می شد حتی ازش به عنوان فیلم آموزشی استفاده کرد. هم برزیل و هم پرتغال عالی بودن. از بازی هایی که تو تمام نقاط زمین جریان دارن و از عرض زمین بیشترین استفاده رو می کنن خیلی خوشم میاد. یاد بازی های هلند تو جام جهانی 98 می افتم. یه لحظه به این فکر کردم که بازی های ما چطوره و مال اینا چی. ما فوقش خیلی هنر کنیم یه تاکتیک تابلو انتخاب می کنیم، یا سانتر از کناره ها یا می زنیم به عمق دفاع، و اونقدر این روش رو تکرار می کنیم که بازیکنای حریف از حفظ و بدون اینکه نگاه کنن حتی جهت پاسکاری ها مون رو هم تشخیص می دن. چقدر تماشای این جور بازی ها خسته کننده می شه، ولی وقتی بازی های تیم های بزرگ رو نگاه می کنیم خداییش آدم کیف می کنه! از همه نقاط خالی استفاده می کنن. حالا تاکتیک به کنار، تکنیک های فردی شون که دیگه غوغا می کنه.
حالا اینا به کنار، دیشب از دونگا و جسارتش خیلی خوشم اومد ( با اون پیرهن گل منگلیش!) جالبه من اصلا یادم نمی اومد برزیل رو بدون کافو و کارلوس و دیدا. ولی دیشب برزیل با اون برزیل همیشگی خیلی فرق داشت. بازیکنای جوونی آورده بود که من اسم بعضی هاشون رو هم نشنیده بودم ولی عالی بودن.
نیمه دوم بازی خراب شد. تعویض ها اونقدر زیاد بود که ریتم کلی بازی رو به هم زد. این جور بازی ها رو که می بینم یاد یه بازی می افتم که برام خیلی خاطره انگیز بود، بازی خداحافظی اریک کانتونا تو منچستر. هر چند که گل ها هم تو نیمه دوم زده شد ولی فکر می کنم به خاطر این بود که برزیل با اون تعویض ها یه جورایی کنترلش روی بازی کمتر شد.
یه نکته جالب دیگه؛ من نمی دونم چطور وقتی بازیکنایی مثل کاروالیو و دکو و خیلی های دیگه تو تیم پرتغال هستن، کاپیتانی به اون جوجه فوکولی کریس رونالدو می رسه؟ درسته که بازیکن خیلی خوبیه و به خصوص پا عوض کردن هاش بی نظیره، ولی اصلا از شخصیت اجتماعیش خوشم نمیاد. به قول یاشار خیلی بچه ننه است! اون پنالتی هم که این هفته برای منچستر گرفت واقعا نامردی بود. وقتی می بینمش یاد یکی از هم کلاسی هام می افتم!
به هر حال بازی قشنگی بود و کلی بهم انرژی داد!
عصبانی شدم، اونم از دست تو. باورت می شه؟ به خاطر عذابی که تو باعثش بودی، به خاطر اون 24 ساعت لعنتی که برام اندازه چند سال طول کشید، که تمام شور و شوق وجودمو خالی کرد، که تمام انرژی مو یه جا ازم گرفت. می دونی من چی کشیدم؟ تو یه لحظه همه دنیا رو سرم خراب شد. مردم و زنده شدم. تکه تکه شدن قلبمو با تمام وجود احساس کردم. پیر شدم. می دونم که همش به خاطر خودم بود، خودِ خودم. می دونم که به خاطر این کار باید ازت ممنون باشم. می دونم که مدیونتم. تو باعث شدی خیلی چیزا برام روشن بشه. باعث شدی بفهمم در مقابل این نوع مشکلات چقدر ضعیف بودم و آسیب پذیر. باعث شدی یاد بگیرم که حتی به عزیزترین ها هم می شه "نه" گفت. دیشب برای اولین بار در مواجهه با یکی از همون نوع مشکلات، آروم و خونسرد برخورد کردم. برای اولین بار عصبی و دستپاچه نشدم و خیلی راحت جایی که باید، گفتم "نه"! همشو مدیون توام. خیلی دوست دارم و ممنونم که همیشه به فکرمی. ولی هنوز عصبانی ام!
پ.ن. چرا بعضی ها نمی تونن تفاوت بین یک احساس محبت دوستانه و احساس عاشقانه رو درک کنن؟ چرا فکر می کنن لفظ دوست داشتن بین دختر و پسر نمی تونه معنی دیگه ای جز عشق داشته باشه؟ چرا مدام دنبال یه گمشده می گردن و فکر می کنن بدون پیدا کردن اون، نمی تونن زندگی خوبی داشته باشن؟ چرا؟
فوران فریادها و شعله ها شهر را در بر گرفته است. شب منفجر شده است ، زیر و رو شده است. تاریکی و سکوت در هم تنیده اند و اضداد خود، آتش و فریاد را بیرون می ریزند. شهر مثل کاغذی مشتعل، مچاله می شود. فرار کن! بدون تاج، بدون گرز مرصع. کسی نمی فهمد که تو شاهی. شبی تاریک تر از شب آتش سوزی نیست. و آنکه در میان جمعیت فریادگران می دود، تنهاترین است...
"شاه گوش می کند" عنوان مجموعه داستان های کوتاه "ایتالو کالوینو" نویسنده صاحب سبک ایتالیایی است که به گفته مترجمان آن، از دو مجموعه "زیر آفتاب جگوار" و "اعداد در تاریکی" انتخاب شده اند. کتاب شامل داستان هایی است فانتزی و گاها سرشار از نماد برای بازگویی شرایط اجتماعی و سیاسی جوامع امروز. داستان هایی که به رغم ساختار پست مدرن و استفاده از نمادها و استعارات فراوان، ظاهری ساده و دلنشین دارند و همین باعث می شود همه داستان هایش را بخوانیم آن هم بدون کمترین احساس خستگی. خود نویسنده در فصل اول کتاب "اگر شبی از شب های زمستان مسافری" می گوید:
تو داری شروع به خواندن داستان جديد ايتالو کالوينو می کنی . آرام بگير .حواست را جمع کن .تمام افکار ديگر را از سر دور کن .تلويزيون طبق هميشه روشن است . پس بهتر است در را ببندی .فورا به همه بگو ( نه ؛ نمی خواهم تلويزيون تماشا کنم ) اگر صدايت را نمی شوند بلندتر بگو ( دارم کتاب می خوانم .نمی خواهم کسی مزاحم شود ) با اين سر و صدا ها شايد حرفهايت را نشنيده باشند .بلندتر بگو .فرياد بزن ( دارم داستان جديد ايتالو کالوينو را می خوانم )
و اما در مورد خود نویسنده: ایتالوکالوینو نویسنده پرآوازه ایتالیایی پانزدهم اکتبر 1923 در سانتیاگوی لاس و گاس، دهکده ای نزدیک هاوانای کوبا به دنیا آمد، اما چون پدر و مادرش ایتالیایی بودند، دو سال پس از تولدش به ایتالیا برگشتند. پدر ایتالو- ماریوکالوینو- کارشناس زراعت و گیاه شناس و مادرش- اولنا ماملی- گیاه شناس بود و به همین دلیل ایتالوکالوینو تا بیست سالگی در میان گل و گیاه پرورش یافت. وی پس از پایان دبیرستان به اصرار پدر و مادرش به تحصیل در رشته کشاورزی پرداخت اما این رشته را نیمه کاره رها کرد. زیرا او شیفته ادبیات بود و مانند برادرش که گیاه شناس معروفی از آب درآمد جذب این رشته نشد. از طرفی شروع جنگ هم باعث شد تحصیلاتش نیمه کاره بماند. کالوینو پس از هشتم سپتامبر 1943 که از پیوستن اجباری به ارتش فاشیسم سر باز زد، در پی احساساتی که از دوران نوجوانی داشت، به پارتیزان های بریگارد گاریبالدی پیوست و پس از آزادی ایتالیا به حزب کمونیسم ایتالیا ملحق شد. وی نهايتا در ۶ سپتامبر ۱۹۸۵ به علت خونريزی مغزی در گذشت .*
*منبع: سایت انجمن ادبی شفیقی www.shafighi.com
پ.ن.1 خواندن این کتاب را مثل اکثر کتاب های خوب دیگری که خوانده ام مدیون فائزه عزیزم و البته جلسات کتاب خوانی نشریه مان هستم.
پ.ن.2 خیلی وقت بود می خواستم از کالوینو بنویسم ولی حسش نبود!
پ.ن.۳ یکی از داستان های کتاب را در ادامه مطلب برای کسانی که حوصله خواندنش را داشته باشند می گذارم!