تبليغاتX
چهره دیگر
جمعه بیست و نهم دی 1385
همکلاسی های عزیزم!
دوستی

امروز روز بد و در عین حال روز خوبی بود. قبل از ظهر فکر می کردم امروز یکی از بدترین روزای چند وقت اخیره. امروز آخرین امتحان دوره لیسانس رو به معنای واقعی کلمه گند زدم. فکر می کنم با این وضع قراره آخرین ترم رو مشروط بشم تا عقده مشروط شدن تو دلم نمونه! کلا دو تا درس دارم و امتحان هر دو شونو خراب کردم، به خصوص امتحان امروز که دیگه آخرش بود! دلم نمی خواست آخرین امتحان خاطره بدی برام بشه ولی ظاهرا شد. به هر حال قبل از ظهر امروز واقعا بد بود، ولی بعد از ظهر اوضاع بهتر شد. با بچه های کلاس برای آخرین بار رفته بودیم بیرون. فکرشو که می کنم دلم می گیره. احتمالا دیگه هیچ وقت نمی تونیم این طوری دور هم جمع بشیم. هر کی می ره سی خودش و ما می مونیم و هزار تا خاطره خوب و بد. عجیب دچار حس نوستالژیا شدم. چقدر زود گذشت. دلم برای مهربونی ها و شیطنت های امید، صفا و صمیمیت اسماعیل، پررو بازی های محمدرضا، چهره آروم زهرا، شلوغی های فریبا، سکوت امیر، نمره های بیست اصغر، لبخند مرضیه، هیجان خاص سپیده، متانت احسان و هما، شخصیت مرموز عبدالله و خیلی چیزای دیگه تنگ می شه. حیف شد که احمد و رضا نیومدن و البته بیشتر حیف شد که فائزه و گلچین نتونستن بیان. جای جواد هم بدجوری خالی بود. یه کار مثبت هم کردم! کدورتی رو که بدون هیچ دلیل مشخصی بوجود اومده بود رفع کردیم. جالبه که هیچ کدوم نمی دونستیم چرا و از کجا جریان شروع شد. به هر حال خوشحالم که رفع شد. در ضمن امروز مقدار متنابهی هم مایه پیاده شدیم ولی می ارزید!

 

پ.ن. جالبه بدونید که من امسال مثلا قراره تو کنکور ارشد شرکت کنم، اونم تو دو تا رشته! با این وضع درس خوندنم هم مطمئنم که قبول می شم!!! چه کار کنیم دیگه، تجربه هم به هر حال لازمه! سال های بعد ایشالله به دردم می خوره!

 

+ نوشته شده در 0:37 توسط سعيده.
دوشنبه هجدهم دی 1385
می ترسم

می ترسم.

با تمام وجود می ترسم.

از اتفاقی که هنوز نیفتاده می ترسم.

از آشوبی که هنوز به راه نیفتاده می ترسم.

از زجری که ممکنه بکشم می ترسم.

از آدمای فضولی که تمام زندگیشون صرف بدگویی پشت سر مردم می شه می ترسم.

از آدمای ساده لوحی که خیلی راحت حرف اون آدمای فضول رو قبول می کنن می ترسم.

از آدمای خشنی که دنبال بهانه برای دعوا و جنجالن می ترسم.

از ذهن وراج آدما که خیلی زود درباره همه چیز قضاوت می کنن می ترسم.

از محکومیت به خاطر جرمی که مرتکب نشدم می ترسم.

از ظلمی که در انتظارمه می ترسم.

از فردا می ترسم.

می ترسم.

با تمام وجود ...

 

+ نوشته شده در 18:42 توسط سعيده.
شنبه نهم دی 1385
یلدابازی با 8 روز تاخیر!

 

دعوت فائزه جانم و امین عزیز به هیچ عنوان قابل رد کردن نبود، بنابراین منم بازی!

 

1-      از همون اوان کودکی علاقه خاصی به خوردن و انواع و اقسام خوراکی ها و خوردنی جات داشتم. به گفته پدر، زمانی که حدودا چهل روزه بودم با مهارت خاصی آب هندوانه و میوه جات مشابه رو می خوردم ( در واقع لیس می زدم!) و هیچ وقت در خوردن کم نمی آوردم! قبل از اینکه یک ساله بشم تمام انواع خوردنی های موجود رو امتحان نموده بودم. البته عمق فاجعه زمانی براتون مشخص می شه که بفهمین حتی یک بار وقتی حدودا 2.5 ساله بودم ناهار بابا رو بطور کامل و بدون دور ریختن حتی یک ذره ناچیز میل نموده بودم!

2-      خودم یادم نمیاد ولی به گفته بزرگان فامیل هنگامی که کودکی بیش نبودم، یک عدد جوجه تیغی درسته رو که بصورت کاملا بهداشتی مخصوص اینجانب پخته شده بود همراه با خونش که در لیوانی جداگانه برام آماده شده بود، تناول نمودم! البته گفته باشم من هرگونه ارتباط نسبی و سببی رو با هر گونه خون آشام و دراکولا و موجوداتی از این قبیل رسما و به شدت تکذیب می کنم. همون یک بار هم که مبادرت به انجام این کار نمودیم دلایل پزشکی داشت.

3-      از بچگی علاقه خاصی به هنرهای رزمی داشتم و معمولا خودم رو تصور می کردم که با انجام حرکات زیبا و خارق العاده رزمی ( تو مایه های جکی چان) در حال کتک زدن پسرهای محل هستم! البته این امر در حد همون تصور و تخیل کودکانه باقی موند و متاسفانه هیچ وقت نتونستم بهش جامه عمل بپوشونم.

4-      حدودا 10 ساله بودم که کشف کردم عاشق فوتبالم و خبر هاش رو با دقت و جدیت دنبال می کنم. ولی چون از ابتدای تاریخ آقایون با علاقه خانم ها به فوتبال مشکل داشته و دارند، همیشه مجبور شده ام بهشون ثابت کنم که بابا جان منم یه چیزایی حالیمه! اولیم امتحان رسمی رو پسر عمو و پسر عمه عزیزم بطور مشترک وقتی 13 14 ساله بودم ازم به عمل آوردن و در طی یک سری عملیات غافلگیرانه، کلیه عکس هایی رو که از فوتبالیس های خارجی داشتن رو جمع کردن و نداشته ها رو هم از بچه محلا گرفتن و از من سوالاتی راجع به نام بازیکنا، شماره شناسنامه هاشون، تاریخ تولد، غذای مورد علاقه و ... پرسیدن و منم دستم درد نکنه حسابی شرمندشون کردم و به این ترتیب کلی تو فامیل اسم و رسم دار شدم و از اون روز به بعد رسما در جمع فوتبال دوستان خانواده پذیرفته شدم!

5-      در محیط مقدس دانشگاه، هر کاری کردم غیر از درس خوندن! از انواع فعالیت های فرهنگی و پروازی گرفته تا ایفای نقش مادربزرگ برای قناری های کوچک خوشبختی، در همه این زمینه ها تجارب گرانبهایی کسب کردم. این ترم به سلامتی درسم تموم می شه و می شم مهندس کامپیوتر! ولی خداییش مهندس کامپیوتری که برنامه نویسی زیاد حالیش نباشه به درد لای جرز می خوره! شدم عینهو یه بازیکن فوتبال که دویدن بلد نیست! ( آخر تشبیه بود ها!)

 

خب اینم از یلدا بازی ما. از دست اندر کاران تهیه این بازی جذاب کمال تشکر رو دارم، فقط اگه ممکنه برای دفعه های بعد تعدادشو زیاد تر کنین. من تازه رو دور افتاده بودم و کلی حرف داشتم واسه گفتن. دوستان عزیز سینوس آلفا، نقش خیال، دوباره ، خیابان هفتم، گردناز خانوم، شما هم بیاین بازی!

+ نوشته شده در 0:33 توسط سعيده.
سه شنبه پنجم دی 1385
نداره!

1-      چند روز پیش خبری بهم دادن که بی اندازه خوشحالم کرد. ظاهرا سوء تفاهماتی که چند ساله رو زندگیم سایه انداخته بود و حتی گاهی لحظه های عذاب آوری رو برام ایجاد کرده بود، در حال رفع شدنه، اونم به بهترین شکل ممکن. حالا دیگه می تونم نفس راحتی بکشم و خودم باشم. دیگه لازم نیست احساس تنفری از خودم نشون بدم که واقعا وجود نداره. برام همیشه یکی بوده مثل بقیه آدما. خوشحالم که مسیر آینده اش مشخص شده و براش از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.

2-      چند روزیه ذهنم درگیر یه مساله یا بهتر بگم یه احساس قشنگ شده، البته نه مربوط به خودم. اولیم بار نبود که نقش مامان بزرگ! رو برای دو نفر بازی می کردم، ولی این بار با دفعه های پیش فرق داشت. این بار اون دو نفر هر دو شون از بهترین دوستام بودن و هستن. دیروز اون قدر فکرم مشغول این موضوع بود که تمام روز هیچ کار مثبتی نکردم. دلم می خواست یه پایان یا شاید شروع زیبا و دل انگیز باشه و امیدوارم که این طور باشه!

3-      خیلی بده که آدم چهار سال به عنوان یه دوست معمولی رو یه نفر حساب کرده باشه و بعد چهار سال متوجه بشه که احتمالا یه احساس خاص برای اون آدم ایجاد شده، در حالی که احساس تو در حد همون دوستی باقی مونده. به عنوان یه دوست، دوسش داری و دلت نمی خواد باعث ناراحتیش بشی، ولی از طرفی نمی تونی هیچ حس دیگه ای نسبت بهش داشته باشی. دعا می کنم اشتباه کرده باشم و همچین چیزی هیچ وقت مطرح نشه.

پ.ن. عکسه بازم هیچ ربطی نداشت!

+ نوشته شده در 13:39 توسط سعيده.