
خسته شدم از این همه دروغ. خنده های تصنعی، گریه های تصنعی. از این که همیشه باید آدم خوبه باشم و هر کسی به خودش اجازه بده هر جور دلش می خواد بازیم بده. از این که همه چیزمو به پای دوستی بریزم و در عوض دروغ و ریا تحویل بگیرم. هر چند که در مورد بهترین دوستم این قضیه اصلا مصداق نداره و شاید همینه که باعث می شه بتونم به مردم اعتماد کنم،(وجودش واقعا برم برکت بزرگیه) ولی واقعا خسته شدم. من باید همیشه دوست خوبی باشم. باید موقع سختی همراهش باشم. باید درد دلشو من بشنوم. باید هواشو داشته باشم. باید اونقدر دوسش داشته باشم که موقع ناراحتیش باهاش گریه کنم. اونقدر برام مهم باشه که موقع مشکلاتش شب و روز نداشته باشم و مدام به فکر یه راه حل خوب باشم. باید وقتی دلش گرفته تا صبح خوابم نبره. یکی از بهترین دوستام بوده و منم به خیال خودم فکر می کنم که حتما منم یکی از بهترین دوستاشم. همیشه به خودم می گم برام دوست خوبیه. ولی موقع شادیش فراموشم می کنه. همراه کسایی می شه که همیشه نامردیشونو برام تعریف می کرد. تصور کن! احساس حماقت می کنم. چه طور می تونه؟ برام خورد می شه. مهم تر این که خودم برای خودم خورد می شم. چقدر بده وقتی آدم احساس می کنه که ازش استفاده شده، که فقط برای روزهای غم و گرفتاری ارزش دوستی داشته، که ناراحتی ها و مشکلات دوست عزیزش واسه اونه و شادی هاش واسه بقیه. عصبانی می شم. دستام یخ می کنه. نمی تونم جلوی سیلابی رو که مدام رو صورتم سرازیر می شه بگیرم. به خودم قول می دم که دیگه براش دوست خوبی نباشم. به خودش هم می گم. می گم که چقدر از دستش عصبانیم، چقدر احساس حماقت می کنم. اولش فقط جوابش اینه: "راست می گی" فقط همین؟ بعد می خواد توجیه کنه. خدا رو شکر که استاد مظلوم نمایی هم هست. دلیل میاره، اونم دلایلی که به هیچ عنوان کارشو توجیه نمی کنه، فقط سعی داره بهم ثابت کنه که اوضاعش خوب نیست. که اونقدر مشکلات داره که باید به خاطر اونا اشتباهاتشو نادیده بگیرم. می گه عوض شده، دیگه اون آدم قدیمی نیست. می گه اونقدر نامردی تو زندگیش دیده به خصوص از طرف دوستاش که دیگه نمی خواد با کسی صمیمی باشه. می گه دلیل این که با آدمایی می گرده که همیشه به خاطر نامردی ازشون شاکی بوده اینه که بهش گیر نمی دن، میذارن تو خودش باشه. و بعد هم با یه جمله تمام وجودمو می سوزونه. درباره مشکلاتی حرف می زنه که مطمئن نیستم اونقدر ها هم جدی باشن ولی وقتی می گه برای یه لحظه همه اشتباهاتشو فراموش می کنم. با تمام وجود می خوام بهش کمک کنم. یه چیزی شبیه یه ندای درونی بهم می گه مواظب باش. خودت که می دونی چقدر بازیگر خوبیه. ولی مصرانه دارم باهاش می جنگم ؛ اگه راست بگه چی؟ اگه واقعا این همه مشکل داشته باشه چی؟ دلی می خواد باورش نکنم. می خوام این بار بذارم عقل ناقصم کار خودشو بکنه. ولی چرا نمی تونم؟ مدام تو گوشم داره تکرار می شه: "اگه راست بگه چی؟" می دونم که اگه اون چهار پنج درصد احتمال راست گفتنش حقیقت داشته باشه و من بهش پشت کرده باشم، احساس گناه زندگیمو نابود می کنه. احتمالا خیلی احمقم ولی تحمل احساس حماقت خیلی آسون تر از احساس گناهه. می گه باید بهش فرصت بدم. می گه چند وقت بذارم به حال خودش باشه. قول می ده دوباره همون آدم سابق بشه. دلم می خواد یه بار دیگه باورش کنم. می دونم که اشتباهه ولی این کارو می کنم ...
پ.ن. این به هیچ وجه یه مورد عاشقانه نیست. گفتم که یهو سوء تفاهم نشه!
با خوندن این شعر که متلعق به یکی از آوازهای زیبای Loreena McKennitt هست، احساس خوبی بهم دست داد. تصویر قشنگی که تو ذهن آدم ایجاد می کنه می شه گفت بی نظیره. امیدوارم خوشتون بیاد:
Bonfires dot the rolling hillsides
Figures dance around and around
To drums that pulse out echoes of darkness
Moving to the pagan sound
Somewhere in a hidden memory
Images float before my eyes
Of fragrant nights of straw and of bonfires
And dancing till the next sunrise
I can see the lights in the distance
Trembling in the dark cloak of night
Candles and lanterns are dancing dancing
A waltz on all soul’s night
Figures of candles bend in the shadows
Held up tall as the flames leap high
The green night holds the holly bush
To mark where the old year passes by
I can see the lights in the distance
Trembling in the dark cloak of night
Candles and lanterns are dancing dancing
A waltz on all soul’s night
Bonfires dot the rolling hillsides
Figures dance around and around
To drums that pulse out echoes of darkness
Moving to the pagan sound
Standing on the bridge that crosses
The river that goes out to the sea
The wind is full of a thousand voices
They pass by the bridge and me
I can see the lights in the distance
Trembling in the dark cloak of night
Candles and lanterns are dancing dancing
A waltz on all soul’s night
پ.ن.1 : امشب تازه متوجه شدم که جمعه صبح مصاحبه برای دبیری انگلیسی دارم. اصلا آمادگی شو ندارم. خدا به داد برسه!
پ.ن.2 : قابل توجه بعضی از دوستان عزیز که سوال فرموده بودن؛ پرواز یعنی نشریه ای که در موردش صحبت کرده بودم، یک نشریه دانشجوییه و فقط هم تو دانشگاه ارومیه چاپ می شه. اینو گفتم که سوء تفاهم نشه و فکر نکنین یه نشریه حرفه ایه! ( آخه خداییش این حرفا به ما میاد؟!)
پ.ن.3 : از صمیم قلب امیدوارم جمعه آبروریزی نشه. با این بازی های اخیر استقلال نمی دونم چقدر می شه به گرفتن یه نتیجه خوب امیدوار بود.
پ.ن.۴ : امروز ( پنج شنبه) یه سر رفتم کانون زبان. گویا آقایون اشتباه به عرض رسونده بودن. جمعه امتحان کتبیه و من قبلا پاسش کردم! مصاحبه هم فعلا معلوم نیست کِیه. کلی ذوق کردم!
1- چقدر خوبه که آدم دوستایی داشته باشه که رک و راست و خیلی منطقی نقاط ضعفش رو گوشزد می کنن. ممکنه اولش که ازتون انتقاد می شه یه کم دلگیر بشین، ولی اگه خوب فکر کنین می بینین که چقدر به نفعتون بوده. منم بعد مدت ها متوجه مشکلی شدم که خیلی وقت بود فراموش کرده بودم و اصلا بهش فکر نمی کردم. حالا دارم برای خودم یه پروسه عظیم خودشناسی- روان شناختی (!) طراحی می کنم و امیدوارم بتونم موفق بشم. احسان عزیز، خیلی ممنونم.
2- همه برای وقتی که بی حوصله هستن یا انرژی شون کم کم داره ته می کشه باید دنبال یه راه حل باشن و من چند وقته که راه حل مخصوص خودمو پیدا کردم. دیدن یه بازی قشنگ حسابی حالمو جا میاره. چند روز پیش بازی چلسی و بارسلونا و دیشب هم بازی رئال و بارسلونا. خداییش کلی کیف کردم به خصوص موقعی که رائول گل زد. خیلی براش احترام قائلم و تقریبا می شه گفت تحسینش می کنم. خیلی خوب تونسته از موقعیت بدی که گرفتارش بود بیرون بیاد. تا همین چند وقت پیش حتی تو ترکیب اصلی هم جایی نداشت ولی حالا با تلاش خوبی که کرده تونسته کاپلو رو متقاعد کنه و دوباره به ترکیب اصلی برگرده. پشتکارش واقعا قابل تحسینه.
3- عضو شورای سردبیری نشریه بودن واقعا سخته مخصوصا اگه جلسه 3 ساعته داشته باشین و یک ریز در مورد مطالب و مقاله ها بحث کرده باشین. برای همچین نشریه ریزه میزه ای ما که پدرمون در اومد. خدا به داد روزنامه نگارای حرفه ای برسه.
4- عید همگی مبارک. خوش بگذره.