
امروز نقدی بر رمان کوری ساراماگو خوندم. دلم می خواست جواب سوالایی رو که بعد خوندن کتاب برام مطرح شده بود اونجا پیدا کنم. البته توقع زیادی بود که یک نفر دقیقا به نکاتی از کتاب اشاره کرده باشه که برای من سوال برانگیز بود. یکی از مهمترین سوالاتی که تو ذهنم بود درباره شخصیت زن دکتر بود، تنها کسی که تا انتهای داستان بیناییش رو از دست نداد. واقعا برام سوال بود که چرا زن دکتر؟ نویسنده نقدی که خوندم اعتقاد داشت که ساراماگو برای روایت روان و البته مستدل داستان به یک نفر بینا احتیاج داشت. راوی داستان که دانای کل بود اتفاقات رو روایت می کرد و این وسط به یک گواه برای اونچه که می گفت احتیاج داشت. طوری که بعضی از صحنه ها نمی شه گفت از زبان شخصیت زن دکتر، که از اونچه زن دکتر می دید و احساس می کرد روایت شده. تا اینجا قبول! ساراماگو به یه شخصیت بینا احتیاج داشته، ولی چرا یک زن؟ اون هم زن یک چشم پزشک؟ اگر در کل داستان منظور از کوری، کوری خرد و منطق بوده، چرا خود شخصیت دکتر که هم یک مرد بود و هم سالها برای مقابله با بیماری های چشمی تعلیم دیده برای این کار انتخاب نشده؟ اگه کوری، کوری دله پس بیماری های چشمی رو هم می شه بیماری عقل و خرد انسان دونست. آیا به نظر نویسنده یک زن پتانسیل بالاتری برای این بار مهم و موثر داره؟ اینجا بود که دوباره به همون بحث آشنا و همیشگی در مورد زن و مرد و اینکه کدوم یکی برتره ، رسیدم. بحثی که بیشتر مواقع جوابش مرد بوده. نمی خوام بگم زن جنس برتره، ولی انصاف هم نیست که همیشه به عنوان جنس دوم شناخته بشه. هر چند این روزا هر کسی که ادعای روشنفکری داره به ظاهر مدافع حقوق زن می شه ولی مطمئنا شما هم با من موافقید که باز هم اکثریت قریب به اتفاق مردها خودشون رو برتر می دونن. حالا می خوام ببینم آیا ساراماگو به نتیجه عکس رسیده یا اینها فقط خیالات ذهن وراج و بی کار منه؟
یاد قسمت هایی از کتاب رفیق اعلی افتادم. فکر کنم برای خانم ها جالب باشه قسمت هایی از طرز تفکر یک مرد متفاوت رو بدونن:
"مردها از زنان می ترسند. این ترسی است که مانند زندگی با وجودشان آمیخته است. ترسی است که از روز نخست در دلشان نهفته است و تنها ترس از تن و چهره و قلب زن نیست، بلکه ترس از زندگی و ترس از خدا نیز هست، چرا که زن و خدا و زندگی پیوندی نزدیک با یکدیگر دارند. زن چگونه موجودی است؟ هیچ کس را توانایی پاسخ گفتن بدین پرسش نیست، اگرچه جمله آدمیان را زن به دنیا آورده و غذا داده و در گهواره پرورده و مراقبت نموده و تسلی داده است. زنان در مرتبه خدای گونگی نیستند و برای رسیدن بدین شان، مختصر چیزهایی کم دارند و این بسیار اندک تر از آن چیزهایی است که مردان نیازمند آنند. زنان نفس زندگی اند، چرا که زندگی نزدیک تر از هر چیز دیگر به لبخند خداست. زنان به نیابت خدا پاسدار ساحت زندگی اند. احساس زلالی که از زندگانی گذرا در دل می نشیند و حس ریشه داری که از حیات جاودان در کنه روح ماست، همه از وجود آنان برمی خیزد و مردان که نمی توانند بر هراس خود از زنان فائق آیند، می انگارند که در فریب و جنگ و کار موفق به غلبه بر این احساس می شوند، حال آنکه هیچ گاه به راستی بر آن چیرگی نمی یابند. مردان به خاطر ترس جاودانه ای که از زنان در دل دارند تا ابد محکوم به آنند که به شناخت آنان راه نبرند و از زندگی و خدا نیز چیزی درنیابند."
شنگيل آوا يوردى ، عاشيق آلماسى
گاهدان گئدوب ، اوْردا قوْناق قالماسى
داش آتماسى ، آلما ، هيوا سالماسى
قاليب شيرين يوخى کيمين ياديمدا
اثر قويوب روحومدا ، هر زاديمدا
پ.ن. جلسه اول هیات تحریریه امسال برگزار شد! خداییش بدون یاشار جلسه مثل همیشه نبود، یه چیزی کم داشت. امیدوارم این شماره خیلی زود و بدون دردسر چاپ بشه.
پ.ن.2 اوضاع باشگاه (استقلال) بدجوری خرابه. خدا به خیر بگذرونه! امیدوارم تو جام باشگاهها آبروریزی نشه.
پ.ن.۳ خیلی تنبل شدم!
پ.ن.۴ عکسه خیلی بی ربطه! فقط محض خالی نبودن عریضه!
عجب حکایتیه این عشق و عاشقی! هیچ وقت فکر نمی کردم این دنیای شیرینی که همه ازش تعریف می کنن، این همه مصیبت و بلا داشته باشه. یه طرف عاشق که از عشق یار خودشو کشته و یه طرف معشوق بدبخت که اگه خدای نکرده خودش عاشق نباشه بیچاره چه بدبختی رو باید تحمل کنه. حالا وای به حال روزی که با طرف رودرواسی هم داشته باشه و دلش نیاد اون آدم رو از خودش برنجونه. دیگه واویلا می شه. حالا فرض کنید این وسط نفر سومی هم باشه که دل دختره رو برده ولی زحمت حتی یه اشاره کوچولو رو به خودش نده و دختر بیچاره این وسط می مونه سرگردون و علاف ( یا شاید هم الاف!) دختر قصه ما میاد و به اون عاشق اولیه با خجالت فراوان! جواب منفی می ده و منتظر می شه تا یه خبری از مورد دومی بشه و اونم ماشاالله بی خیالِ بی خیال. معلوم نیست اصلا چی می خواد. همش حرفای ضد و نقیض. عاشق اولی بیچاره هم این وسط فعلا به افسردگی شدید دچار شده و از اونجایی که آدم مودب و با فرهنگیه نمی تونه دق دلیشو با فحش و کتک خالی کنه واسه همین پناه می بره به شعر ها و جملات شاعرانه و غمگین تا لااقل بدونن چقدر دپرسه. پسر دومیه هم هر از چند گاهی یه بیت شعر گنگ و نامفهوم برای دختره می نویسه که شاید برداشت های خیلی متفاوتی بشه ازشون کرد. حالا این وسط تکلیف اون دختر بدبخت چیه خدا می دونه! خدایا هیچ دختری رو به درد بلاتکلیفی دچار نکن!
پ.ن. خدایا به مرد جماعت یه کم عقل و شعور بیشتر عطا کن! ( البته سوء تفاهم نشه ، به بعضی هاشون که ذکر خیرشون رفت!)
پ.ن.۲ به جان خودم اینی که گفتم من نیستم!