تبليغاتX
چهره دیگر
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385

ما نمی توانیم کسی را دوست بداریم، بی این که بی اختیار بخواهیم او را در قلب خود جای دهیم. حال آن که بودن یعنی هدیه دادن قلبمان به آنها که دوستشان داریم، بی آن که آنها را به سوی خود فراخوانیم، پس چگونه می توان قلبی را تا ابد هدیه کرد؟

امشب بالاخره بعد چند روز تاخیر دارم پست جدید رو می نویسم. این چند روزه سرم خیلی شلوغ بود. اتفاقات خوب و بد هم زیاد بود. ولی خدائیش هیچ وقت مثل این ترم آخر انتخاب واحد برام اینقدر عذاب آور نشده بود. البته لحظه های خوب هم بود ولی اونقدر خسته شدم که فعلا یه ذره انرژی هم در وجودم احساس نمی کنم. سه روز پشت سر هم از صبح کله سحر ( البته این که می گم کله سحر مربوط می شه به آدم های تنبل مثل اینجانب که ساعت 9- 8:30 صبح بیدار شدن براشون عذابه) تا ظهر دانشگاه بودم و فعلا هیچی به هیچی. 6 واحد درس برای این ترم آخر دارم و هنوزم نمی دونم کدوم درسا رو به سلامتی این ترم خواهم داشت. ولی تجربه خوبی بود. اگه می خواین مدیر گروهتون یه کم، همچین یه نمه، خوش اخلاق بشه و هی قربون صدقه تون بره، برید بهش بگید که می خواید یکی از دو تا درس باقی مونده رو که اختیاری هم هست با یه گروه دیگه از یه دانشکده دیگه بردارید، اونم در حالی که تو گروه خودتون سه چهار تا درس اختیاری جدید ارائه شده. بیچاره اونقدر کیف می کنه که تکلیف انتخاب واحدتون تا روز حذف و اضافه مشخص نشه! بگذریم.

هفته بعد دوشنبه ثبت نام ورودی های جدیده و واسه نشریه کلی برنامه جورواجور ریختیم. نازی! گفتیم تا این بچه ها زیر و بم کار دستشون نیومده و نفهمیدن دانشگاه چه جور جاییه مخشونو همون روز ثبت نام بزنیم و ... البته خوب خیلی هم دلشون بخواد که تو نشریه وزین ما فعالیت کنن! ما وظیفه مقدس خودمونو که همانا خدمت به بشریت هست(!) انجام می دیم و از هیچ کسی هم انتظار پاداش نداریم! خدایا همه جوونا رو به راه راست ( به طرف نشریه ما باشه که چه بهتر!) هدایت کن!

پ.ن. دوباره اون روز هوس کردم بنویسم. بازم مثل همیشه چیز جالبی از آب در نیومد ولی این بار دیگه از دست خودم عصبانی نبودم. این بار خودمو مجبور به نوشتن نکردم. احساس کردم دلم می خواد در باره صحنه ای که دیدم بنویسم و نوشتم. امیدوارم جراتشو داشته باشم و دوباره این کارو انجام بدم.

+ نوشته شده در 0:57 توسط سعيده.
جمعه دهم شهریور 1385
برای خودم تا به یاد داشته باشم

- هر دلاور اشراقی از درگیر شدن در نبرد هراس دارد.

هر دلاور اشراقی فریب خورده و گذشته در حقش کوتاهی کرده است.

هر دلاور اشراقی ایمان به آینده را از دست می دهد.

هر دلاور اشراقی از بی اهمیت ها زجر کشیده است.

هر دلاور اشراقی در دلاور اشراق بودن خویش تردید کرده است.

هر دلاور اشراقی از معنویات غافل شده است.

هر دلاور اشراقی به هنگام "نه" گفتن، گفته است "آری".

هر دلاور اشراقی بر عزیز خود زخم نشانده است.

و چون دلاور اشراق باید تمامی این تجربه ها را پشت سر بگذارد، پس امید به آینده بهتر را از دست نمی دهد.

 

- رویایی را ببین که می خواهی، جایی برو که دوست داری، چیزی باش که می خواهی باشی، چون فقط یک جان داری و یک شانس برای اینکه هر چه دوست داری انجام بدهی.

 

- در درون خویش تنها به چیزی دل ببند که احساس می کنی در هیچ جا جز در تو نیست، و از خویشتن با شکیبایی موجودی بیافرین که جانشینی برایش متصور نباشد.

 

- درد شكافتن پوستي است كه ادراك شما را در خود پيچيده باشد و مستور بدارد.

هم بدان سان كه بر دامن مهربان خاك

تا هسته ايي پوست نشكافد و مغز به گرماي آفتاب ننمايد

هرگز جوانه اي نرويد و گياهي تازه سر از خاك بر نكند

باشما نيز طبيعت درد چنين است.

 

پ.ن. حالم خیلی خوبه. البته شکی نیست که هنوزم همون آدم عوضیم ولی فعلا دیگه عصبانی نیستم. ممنونم فائزه جان که ایمیل تو باعث شد یه کم همچین حالم جا بیاد و ممنونم سینا جان بابت کامنت پست قبلی. خیلی بهش احتیاج داشتم.

 

+ نوشته شده در 14:14 توسط سعيده.
پنجشنبه دوم شهریور 1385
یه عوضی مثل من

دیشب خیلی عصبانی بودم، البته از دست خودم. می خواستم بگم که من یه آدم به دردنخورم، یه احمق بی خاصیت که هیچ کار مفیدی ازش بر نمیاد، یه انگل که مدام داره خون جامعه رو با ولع تمام می مکه و به جاش فقط آشغال از خودش به جا می ذاره. امروز فکر می کردم حالم بهتره و دیگه عصبانی نیستم، ولی وقتی شروع به نوشتن کردم دوباره همه اون فکر ها، همه اون احساسات مسخره به طرفم هجوم آورد و من خیلی راحت اجازه دادم تو کل وجودم نفوذ کنه.

دو روز پیش سعی کردم یه داستان بنویسم. شاید تعریفایی که دوستای عزیزم از داستان قبلی کرده بودن باعث شده بود جوگیر بشم و فکر کنم آخر نویسنده ام. ولی نیستم، نویسنده پیشکش، من هیچی نیستم. از اولش هم نبودم. داستان پست قبلی رو هم به خاطر این تونستم بنویسم که فائزه کمکم کرد. از همون اولش هم نوشتن بلد نبودم. هیچ وقت بهترین نمره انشا رو نمی گرفتم، هیچ وقت مقاله هایی که برای نشریه می نوشتم جزو بهترین ها نبود، حتی این چرت و پرت ها که اینجا می نویسم هم هیچ وقت خوب از آب در نمیاد.

بعضی وقتها آرزو می کنم کاش هیچ وقت با این همه آدم خوب و روشن آشنا نمی شدم، مثل دوران قبل از دانشگاه. سرم به کار خودم بود و برام مهم نبود که خوب باشم، مثل بقیه. دوستایی که داشتم همه مثل خودم بودن و من هم مثل اونا. الان مشکلم اینه که دوستام زیادی خوبن و من هیچ وقت نمی تونم شبیه اونا باشم. واسه همین خیلی وقتا به خودم زیادی فشار میارم و بعدش که نتیجه ای نمی گیرم، مثل الان، اعصابم شدید می ریزه به هم. می شم یه آدم بی مصرف عوضی که دائم سر خودش و بقیه غر می زنه. امیدوارم فعلا برای یه مدت هیشکی دوسم نداشته باشه. وقتی می بینم بقیه بهم زیادی اهمیت می دن، وقتی می بینم برام ارزشی قائلن که حقم نیست بیشتر آتیش می گیرم. خدایا! کاش یکی می فهمید که چی دارم میگم. کاش یکی پیدا می شد که محکم می کوبید تو سرم و هر چی فحش آبدار بلد بود نثارم می کرد. کاش یه آدم دیگه بودم. شاید فکر کنین خیلی آدم لوسی هستم که البته کاملا درسته، ولی واقعا در این لحظه به این چیزایی که می گم اعتقاد دارم. در ضمن خواهش می کنم کسی سعی نکنه دلداریم بده. دلم نمی خواد کسی کمکم کنه. ترجیح میدم ته این چاهی که الان توش هستم بمونم. می خوام از درد به خودم بپیچم. می خوام با تمام وجود احساس کنم که دارم تیکه تیکه می شم. دارم می ترکم.

 

+ نوشته شده در 14:3 توسط سعيده.