
همه ی ما تنها در جستجوی یک چیز در زندگی هسیتم، که از آن لبریز شویم، که بوسه ی یک نور را در قلب یخ زده مان دریافت کنیم، ملایمت عشقی فناناپذیر را تجربه کنیم، زنده بودن یعنی دیده شدن، یعنی ورود به نور نگاهی پرمحبت، هیچ کس از این قانون مستثنی نیست. حتی خدا، خدایی که در حقیقت از هر قانونی مستثنی است، چرا که او را حقیقت همه چیز میدانند.
این اولین تجربه من در مورد داستان نویسیه. البته اگه تنها بودم که عمرا نمی تونستم حتی شروعش کنم. مثل همیشه فائزه بود که کمکم کرد. امیدوارم زیاد تو ذوق نزنه!
پشت یکی از کامپیوتر ها نشسته بود و در همان حال که با سرعت تایپ می کرد، حرف هم می زد:
- آخ که نمی دونین چقدر راحت می شه این دخترا رو پیچوند!
- آهان! بله! خوب ادامه بده، خجالت نکشی ها!
- نه باور کن، می دونی اصولا من به درجه ای از پختگی رسیدم که می تونم مثل موم تو دستام بگیرمشون!
- جان من کم خالی ببند. بچه پررو!
باز هم مشغول چت کردن شد. هر چند ثانیه یک بار سرش را برمی گرداند و چیزی می گفت و با صدای بلند می خندید و بعد دوباره مشغول می شد. صدای آهنگ را از ترس اینکه مبادا استاد سر برسد کم کرده بود. همین طور که مشغول بود چشمش به سارا افتاد که از جلوی در سایت رد می شد. دختر زیبایی بود. چشم های سیاهش با رنگ سیاه موهایش که روی پیشانی اش ریخته بود هماهنگی دلنشینی داشت. طرز آرایش و لباس پوشیدنش بی نقص بود، و همین بر زیبایی اش می افزود. دختر از گوشه چشم نگاهی انداخت و به سرعت رد شد. آن روز جذاب تر از همیشه به نظر می آمد.
همه پسر های دانشگاه می شناختندش. خیلی ها را در همین دانشکده بازی داده بود ولی با این حال هنوز هم کلی هوادار داشت.
با دیدن دختر با عجله بلند شد. ناگهان ساکت شده بود و دیگر از وراجی های چند دقیقه پیش اش خبری نبود. با نگاهی حسرت بار رد شدن دختر را تعقیب کرد. چند ثانیه به همان حال ماند. بعد گویی که تازه به خود آمده باشد با سراسیمگی دستی به موهایش کشید. نفس عمیقی کشید و دوباره پشت کامپیوتر نشست...

ناتانائیل در پی آن مباش که در آینده، گذشته را باز یابی. تازگی بی مانند هر لحظه را دریاب و شادمانی هایت را تدارک مبین. یا بدان که به جای شادی تدارک یافته، شادی دیگری تو را به شگفتی خواهد افکند.
خسته ام و کسل. روز و شبم بدجوری یکنواخت شده. همش پروژه و پروژه. بعدش هم اعصاب خوردی به خاطر اینکه پروژه ها جواب نمی دن. خدایا کی ما رو از دست این استادهای از خود راضی نجات می دی؟ نامرد کلی نمره کم کرده به خاطر اینکه یکی از پروژه هام شبیه پروژه های بچه ها بود. یعنی در واقع مال همه مون مثل هم بود. می گه پروژه رو از اینترنت پیدا کردین. خوب گیرم که همین طور باشه. آخه بابا من بدبخت کلی روش کار کردم تا یه کم رنگ و رو بهش بدم. خروجی برنامه رو کلی عوض کردم. ولی از اونجایی که این استاد عزیزم خیلی زرنگه و ظاهرا خودش هم این کاره است فهمیده که من پروژه رو خودم ننوشتم. نامرد!
بیشتر بچه ها الان دارن کم کم واسه کنکور ارشد خودشونو آماده می کنن، ولی من نمی دونم چیکار باید بکنم. هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست. اصلا اعتماد به نفس ندارم. آخه بابا جان تو کل ایران به این بزرگی واسه ارشد نرم افزار 80 نفر پذیرفته می شن و فوقش با حساب شبانه ها می شه 150 نفر. اون وقت با این همه دانشجوی خوب و درس خون و مثبت که دیگه جایی واسه من نمی مونه. مرده شور شو ببرن! اه! آخه از طرفی هم نمی تونم خودمو راضی کنم به یه مدرک لیسانس. حالا مشکل فقط این نیست که. شهر خودمون هم که ارشد کامپیوتر نداره، رفتن به یه شهر دیگه هم برام تقریبا غیر ممکنه. فکر کنم دیگه چاره ای ندارم جز این که دور ارشد و کنکور رو یه خط قرمز پررنگ بکشم. اه! دونیا یالان دونیاده!
پ.ن. باور کنید من دوستامو از دست ندادم (قابل توجه از دست رفته جان!) فقط به علت شروع تعطیلات تابستونی چند وقتیه ندیدم شون و دلم براشون تنگ شده بود. همین! البته حالا که فکر می کنم می بینم یه نفر بود، یه دوست احتمالا که دوستی مون به هم خورد. نمی دونم دلیلش چی بود، شاید بچگی اش، ولی به هر حال هر چی بود تموم شد. در ضمن آرش جان، نازی جون، احسان عزیز دلم برای شما هم تنگ شده. اگه می دونستم پست قبلی این جوری مشکل ساز می شه یه لیست بلند بالا از همه دوستان، اقوام، آشنایان، همسایه ها، هم دانشکده ای ها، همشهری ها و ... تهیه می کردم و دلم برای همشون کلی تنگ می شد!
آنها در بیداریشان به من می گویند: " تو و دنیایی که در آن زندگی می کنی چیزی نیستید جز دانه شنی که بر ساحل بی انتهای دریایی بی کرانه افتاده اید." و من در رویاهایم به آنها می گویم: " من آن دریای بی کرانه هستم و همه جهان چیزی نیست جز دانه ای شن بر ساحل من."
نمی دونم چرا امروز یاد دلتنگی هام افتادم.
دلم برای خیلی ها تنگ شده، برای فائزه عزیزم که همش 3 روزه که ندیدمش ( هر چند هر روز تلفنی با هم صحبت می کنیم.) ، برای یاشار عزیز که فارغ التحصیل شد و احتمال داره دیگه نبینیمش ، برای پروفسور کوچولوهای کلاس که دو سه هفته ای هست که ندیدمشون، برای گلچین عزیزم که حالا دیگه با وجود کارآموزی خیلی کم همدیگه رو می بینیم، برای کاوش عزیزم که بعد تحویل پروژه هاش رفته تهران و برای خیلی از دوستام که با پایان ترم ندیدمشون. فکرشو که می کنم می بینم دلم برای خیلی های دیگه هم تنگ شده، برای دوستای دوران دبیرستان و راهنماییم، دوستای دوران بچگی م، معلم هایی که همیشه برام عزیز بودن، هم کلاسی ها، هم مدرسه ای ها، حتی برای خود مدرسه، بازیگوشی هامون، شیطنت هامون، قهر و آشتی کردن هامون.
دوران خوشی بود ولی خیلی زود تموم شد. الان هم که دیگه ترم هفتم و یه ترم بیشتر نمونده تا این دوران خوش هم به پایان برسه. از حالا وقتی فکرشو می کنم غصه همه وجودمو می گیره. روزهای خوب چقدر زود تموم می شن. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار رفتیم سر کلاس. حالا فقط یه ترم فرصت دارم که از خوشی ها و دوستی ها لذت ببرم، که با دوستان عزیزم باشم، بیشترشون وقتی درسشون تموم شد بر می گردن شهر خودشون و خدا می دونه که کی می تونیم دوباره همدیگه رو ببینیم. از حالا دلم برای همشون تنگ شده. خدایا هیچ وقت دوستای خوبمو ازم نگیر!
پ.ن.1 راستی اون روز تو اخبار 20:30 یه جمله خیلی جالب گفتن که حیفم اومد اینجا نگم؛ خانمی فرمودن: منتظر یه جهش اقتصادی باشید! خداییش بشر چقدر می تونه پررو باشه!
پ.ن.2 نمی تونم درک کنم که آدم چطور می تونه سه ترم پشت سر هم مشروط بشه، اونم کسی که فقط سه ترمه دانشگاه قبول شده، و بعد ادعا کنه که درساشو خوب خونده بوده! همچین یه نمه باورش برام سخته!
پ.ن.3 بعضی برنامه های صداوسیما واقعا دیگه اندش هستن، مثلا همین برنامه کوله پشتی با مجری بسیار جذاب و نکته سنجش!! چقدر یک انسان می تونه خوب و به یاد ماندنی!!! صحبت کنه. من که واقعا لذت می برم!!